ابراهیم، نه یهودی بود و نه مسیحی، بلکه حق گرایی فرمانبردار بود و از مشرکان نبود.(آل عمران/67) خداوند شما را برگزید و برایتان در این دین هیچ تنگنا و دشواری ننهاد. این همان دین پدرتان ابراهیم است. و پیش از این شما را مسلمان نامید. (حج/78)
نمرود، از فرزندان نسل نجات یافته از عذاب بود؛ وی از فرزندان کوش فرزند حام فرزند نوح بود.(عهد عتیق، پیدایش، باب 10، شماره 6-19؛ برخی نسب او را این گونه شمردهاند: نمرود بین کنعان بن کوش بن سام بن نوح. ر.ک: تاریخ الطبری، ج1، ص163) تخریب شیطان روی نسل بعد، به اندازهای مؤثر بود که نمرود، ابراهیم(ع) را به آتش میافکند؛ در حالی که این پیامبر خدا، در میان مردم، هیچ یاوری نداشت! خداوند در چند آیه قرآن به کودکی موسی(ع) و در یک مورد نیز به کودکی پیامبر اکرم(ص) اشاره میکند. (ضحی/6) اما به کودکی نوح و ابراهیم(ع) اشارهای نکرده است. مطابق روایات، کودکی ابراهیم(ع) همانند سرنوشت موسی(ع) بوده است که نمرود میخواسته او را بکشد و مادرش او را در غاری پنهان کرد. (کمال الدین و تمام النعمه، ص138؛ تاریخ الطبری، ج1، ص164؛ الکافی، ج8، ص367)
اجتماعی که فرآیند مؤمنان و نجات یافتگان از توفان است، بدانجا رسید کسی که ابراهیم(ع) او را پدر خویش میخوانده، بتساز میشود. (انعام/74) شیطان آن قدر پر توان کار کرده که این پیروزی را به دست آورده است.
گردونه تاریخ منقول در قرآن، از اینجا آغاز میشود. تا اینجا همه داستان با شرک است. از اینجا به بعد، آرام آرام تاریخ وارد بحث رهبری و امامت میشود. تا پیش از حضرت ابراهیم(ع) کمتر صحبت از رهبری در میان است. بنابراین، بررسی تاریخ حضرت ابراهیم(ع) کمتر صحبت از رهبری در میان است و نقطه آغاز تاریخ عملیات نوین است.
ابزارهای دعوت عوام و خواص
ابراهیم(ع) برای دعوت گروههای مختلف مردم، روشهای گوناگون به کار میبرد. قرآن، برخی از روشهای ابراهیم را بیان کرده است. حضرت در بین مردمی که ماه و ستاره میپرستند روش گفتوگوی خاصی دارد. نخست خدای آنان را میستاید، اما با افول خدایانشان، از خدای غروب کننده بیزاری میجوید:
چون شب او را فرو گرفت، ستارهای دید، گفت: این است پروردگار من. چون فرو شد، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم. آنگاه ماه را دید گفت: اگر پروردگار من مرا راه ننماید، از گمراهان خواهم بود. و چون خورشید را دید که طلوع میکند، گفت: این است پروردگارمن، این بزرگتر است و چون فرو شد گفت: ای قوم من، من از آنچه شریک خدایش میدانید بیزاریم. (انعام/76تا78)
بزرگ آنان، به خوبی میداند که این خدا نیست، اما عوام به فکر میروند که خدا افول کرد. تمام حرکت حضرت ابراهیم(ع) دو لبه است. اومسئولان را وا میدارد که در این گفت و گو و پرسش و پاسخ به میدان بیایند و از آن سوی، مردم که تماشاچیاند، بیدار میشوند.
پیامبر گرامی اسلام(ص) نیز هنگامی که در مکه در رد بتها سخن میگفت، ابوجهل و سهیل بن عمرو و دیگران هستند که جلودار دفاع از بتها میشوند و مردم به دنبال اینان میروند. اگر آن قشر از میان برداشته شوند تا پیامبر بتواند با مردم بدون آن فرماندهی گردنکش و لجوج سخن بگوید، به آسانی جذب رسولالله میشوند.
ابراهیم(ع) از راههای گوناگون با بتپرستی به مبارزه برخاست در روزی که شهر خلوت بود، تبری برداشت و به بتکده رفت. مجسمههای گوناگون و فراوانی دور هم چیده شده بودند، اما بدون حرکت و توان، او از پیش به بتبانان هشدار داده بود که روزی چاره بتان بی جان و بی دست و پایتان را خواهم کرد و در روزی که بتخانه خالی از بتپرستان است، تمام بتان را خرد میکند و تبر را بر دوش بزرگترین بت بتخانه مینهد.
به خدا سوگند که چون شما بروید، چاره بتانتان را خواهم کرد. و آنها را خرد کرد، مگر بزرگترینشان را، تا مگر به آن رجوع کنند. گفتند چه کسی به خدایان ما چنین کرده است؟ هر آینه او از ستمکاران است. گفتند: شنیدهایم که جوانی به نام ابراهیم، از آنها سخن میگفته است. گفتند: او را به محضر مردم بیاورید، تا شهادت دهند. گفتند: ای ابراهیم، تو با خدایان ما چنین کردهای؟ گفت: بلکه بزرگترینشان چنین کرده است. اگر سخن میگویند، از آنها بپرسید. با خودشان گفتوگو کردند و گفتند: شما خود ستمکار هستید. آنگاه به حیرت سر فروداشتند و گفتند تو خود می دانی که اینان سخن نمیگویند. گفت: آیا سوای الله چیزی را میپرستید که نه شما را سود میرساند، نه زیان؟! بیزارم از شما و از آن چیزهایی که سوای الله میپرستید. آیا به عقل در نمییایید. گفتند: اگر میخواهید کاری بکنید، بسوزانیدش و خدایان خود رانصرت دهید. (انبیاء /57تا68)
کسانی که وارد بتکده میشوند، دو دستهاند بتبانان و عابدان بت. ابراهیم(ع) در اینجا با هر دو قشر سخن میگوید. همین که بتبانان از ابراهیم(ع) میپرسند: آیا تو بتها را نابود کردی؟ ابراهیم(ع) پاسخ را به بت بزرگ وا میگذارد تا مردمی که واقعاً گمان میکنند این بتها خدا هستند، در این گفتوگو به حقیقت پی ببرند. در اینحا بت پرستان به جای پاسخ منطقی، مردم را به دفاع از خدایان خویش فرا میخوانند. واپسین تلاش ابراهیم(ع) دعوت نمرود است که به جرم شکستن بتان، در برابر او ایستاده است. این نکته باید مورد توجه واقع شود که نمرود ادعای ربوبیت داشت، نه خالقیت. قرآن دو تن را از مدعیان ربوبیت بر شمرده است: نمرود و فرعون؛ ولی تا کنون هیچ انسانی ادعای خالقیت نکرده است. رب در لغت به معنای پرورش دهنده است و اصطلاحاً به کسی گویند که شأن او سوق دادن اشیاء به سوی کمال بوده و این صفت به صورتی ثابت، در او موجود باشد. (ر.ک: تفسیر تسنیم، ج1، ص331)
حضرت ابراهیم(ع) در برابر این جریان به میدان آمده و به مبارزه با نمرود پرداخته است.
آن کسی را خدا به او پادشاهی ارزانی کرده بود، ندیدی که با ابراهیم درباره پروردگارش محاجه میکرد؟ آنگاه که ابراهیم گفت: پروردگار من زنده میکند و میمیراند. او گفت: من نیز زنده میکنم و میمیرانم. ابراهیم گفت: خدا خورشید را از مشرق بر میآورد، تو آن را از مغرب برآور. آن کافر حیران شد؛ زیرا خدا ستمکاران را هدایت نمیکند. (بقره/258)
ابراهیم(ع) مخاطبانش را باید خوب بشناسد تا مطابق حال آنان سخن بگوید. شیوه گفتوگو با نمرود با روش گفتوگو با مردم تفاوت دارد؛ چرا که نمرود بتگر و استعمارگری داناست و مردم، بتپرستانی جاهل و مقلدانی متعصباند. هنگامی که با نمرود سخن میگوید، از او میپرسد: تو چرا ادعا میکنی که قدرتمندی؟ و نمرود در پاسخ او پرسشی دیگر مطرح میکند: تو چرا ادعا میکنی که من قدرتمند نیستم؟ در حقیقت نمرود استدلال نمیکند و این نشان دهنده آن است که خود میداند. حضرت میفرماید: خدای من این گونه قدرت دارد که میمیراند و زنده میکند. نمرود نیز بلافاصله ادعا میکند: من نیز میمیرانم و زنده میکنم. سپس دو زندانی را میآورد، یکی به امر او کشته میشود و دیگری زنده میماند. (التبیان، ج2، ص317؛تفسیر القمی، ج1، ص86) آیا خود نمرود نمیفهمید که این میراندن و زنده کردن نیست؟ او همه چیز را میداند، اما چون اکنون در محیطی قرار گرفته که نادانان مرعوب او، در فضای استدلالی قرار گرفتهاند، باید راه گریزی مییافت. اگر نمرود در پاسخ فرو میماند و میگفت: به من ربطی ندارد که خدای تو زنده میکند و میمیراند، همه مردم، درمییافتند که نمرود، ادعای بیهوده میکند. بنابراین پاسخی به ابراهیم میدهد و عوام الناسی که در کنار او هستند، دوباره فریب میخورند؛ این در حقیقت چشمبندی و پوشش بر حقیقت و پنهان سازی آن است. ابراهیم، بی درنگ استدلال خویش را تغییر میدهد و میگوید: تنها زندگی و مرگ نیست، بلکه همه جهان هستی به دست خداست. خدای من کسی است که صبحگاهان خورشید را از مشرق برمی آورد و غروب، آن را در مغرب فرو میبرد. تو نیز اگر راست میگویی، خورشید را برعکس، از مغرب بیرون آر و غروبش را در مشرق قرار ده. نمرود در برابر این استدلال، نتوانست غلطاندازی کند و آن چنان گیج و بهتزده شد که از سخن گفتن، درماند. تغییر قرآن از این صحنه «فبهت الذی کفر». (بقره/258) است، نه «فبهت الذین کفروا» یعنی نمرود مبهوت شد و مردم، در واقع در این زمان دیگر سردمدار لجوج نمیتواند مردم را بیش از این در گمراهی نگه دارد و مردم به فکر فرو رفته و شروع به شناخت میکنند.
عملیات روانی جبهه باطل
سر سلسلههای کفر و فرماندهان طاغوت حقیقت را میدانند پاسخ ابراهیم(ع) پتکی بود که بر سر عوامالناس زده شد؛ آنان دیدند که سردمدارانشان درمانده شدهاند. در اینجا کفر بلافاصله دست به زور میبرد. مسیر را میبندد و عملیاتی روانی میآغازد و فریاد میزند: از خدایان خود دفاع کنید و او را بسوزانید! نمرود از همه خواست که در فراهم کردن هیزم آتش و سوزاندن ابراهیم او را یاری کنند. (انبیاء/68) او عملیات دشمنسوزی را در منظر مردم انجام میدهد. علت این کارها، آن است که همه مردم را به کار مقدس حمایت از خدایان خود وادار سازد. چرا که پاسخ ابراهیم، ارج و قرب خدایان را نزد مردم متزلزل کرده و نمرود میخواهد با این تلاشها مقداری اعتقاد در آنها ایجاد کند. او میخواهد همه را در کشتن ابراهیم(ع) که دشمن بتان است، شریک کند و این از اشتباهات نمرود بود؛ چرا که در صورت شکست عملیات، بین همه رسوا میشد. در طول تاریخ، خداوند منحرفان را وادار میسازد به گونهای عمل کنند که وقتی شکست میخورند، همه بفهمند و همین ابزاری برای رشد دین حق میشد. با مشارکت عظیم مردم بتپرست، کوهی از هیزم برای آتش جمع شد و اجتماعی عظیم برای مشاهده گردهم آمدند و آتش عظیمی افروخته شد.
حضرت ابراهیم(ع) را در آتش انداختند، خداوند به آتش امر فرمود که خنک و سلامت باشد:
گفتیم ای تش بر ابراهیم خنک و سلامت باش. میخواستند برای ابراهیم مکری بیندیشند ولی ما زیانکارشان گردانیدیم. (انبیاء/69و70)
انتظار مردم برای سوختن ابراهیم(ع) در آن آتش، بسیار طول کشید همه مردم به یک جشن عمومی آمدهاند: جشن ابراهیم سوزی، جشن سوزاندن دشمن خدایانشان. (الکامل، ج1، ص97؛ تاریخ الطبری، ج1، ص168-170)
ابراهیم را به آتش افکندند. خداوند به آتش امر کرد که برای ابراهیم سرد و سلامت باشد. آتش، خاصیت سوزاندگیاش را فقط برای ابراهیم از دست داد و خنک شد. خداوند میخواست نکتهای را در آن مقطع از زمان و برای تاریخ باقی بگذارد و آن اینکه ابزار بودن ابزارها برای شما قطعی است، نه برای خداوند. آتش باید بسوزاند، اما با اراده خداوند، به جای سوزاندن خنک میکند.
ابراهیم(ع) از آتش به سلامت خارج شد. اینکه نمرود در این حال او را اعدام نکرد، به این دلیل است که دیگر مردم بیدار شده و حقیقت را دریافتهاند. بنابراین، نمرود دیگر نمیتواند با آن شکل با ابراهیم(ع) برخورد کند. در نتیجه باید در رفتار خود تعادل ایجاد کند. همین تعادل، علت باقی ماندن حضرت ابراهیم(ع) میشود و از طرفی با انتشار خبر آتش و ابراهیم، او شهرتی فراوان مییابد و طبیعتاً موضوع سخن تا مدتها آتش و ابراهیم و نجات اوست.
هجرت سیاسی ابراهیم(ع)
قهرمان توحید، پس از سالها تلاش در بابل، (درباره موقعیت جغرافیایی منطقه بابل، ر،ک: لغتنامه دهخدا، ذیل واژه بابل؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، ج1، ص218-219؛ معجم البلدان، ج1، ص309) به اجبار از ناحیه نمرودیان تصمیم به هجرت گرفت. (صافات/99) او فلسطین را برمیگزیند تا پیام الهی را به گوش ساکنان آنجا برساند؛ (عهد عتیق، پیدایش، باب12، شماره6) نمرود از این تصمیم ابراهیم استقبال میکند و میگوید: ابراهیم را گرچه اموالش همراه او باشد، از این سرزمین بیرون کنید؛ زیرا اگر او اینجا بماند، دین شما (بتپرستان) را فاسد میکند. (ر.ک: الکافی، ج8، ص371) ابراهیم(ع) از راه شامات به سوی منطقه فلسطین حرکت میکند. (رک: الکافی، ج8، ص371-373: عهد عتیق، پیدایش، باب12، شماره1-10وباب13؛ الکامل، ج1، ص100؛ البدایه و النهایه، ج1، ص140و150)
ابراهیم در فلسطین مستقر شد و حدوداً تا صد سالگی در آنجا ماند و آنجا را محیط تبلیغ دین خدا قرار داد. فلسطین مرکز انتشار اخبار به منطقه است. سر راه تجارت روم با آفریقا و آسیا قرار داشت و از سمت آب به قبرس که مرکز تجاری آن روز بود میرسد؛ از سمت شرق و عربستان و عراق و ایران منتهی میشود. جنوب آن مصر و حبشه و شمال آن ترکیه و روم قرار دارد. کاروانهای تجاری همواره از این مکان رفت و آمد میکنند. اگر ابراهیم(ع) بتواند در فلسطین مستقر شود و آنجا را مرکز دین قرار دهد، تمام افرادی که از آنجا میگذرند، سخن خدا به گوششان میرسد. آن منطقه از نظر اقتصادی نیز در موقعیت بسیار خوبی است. تورات، فلسطین را سرزمین شیر و عسل مینامد (عهد عتیق، خروج، باب33، شماره 3) که بسیار حاصل خیز است. در حقیقت منطقه فلسطین منطقهای است بسیار آماده برای تبلیغ دین.
منطقه فلسطین آن روز، با اینکه منطقه خوبی بوده و از نظر اقتصادی قابل توجه بوده است، قدرت متمرکزی نداشت و لذا سرسلسلههای طاغوت، در آنجا مانع ابراهیم(ع) نبودند و از این روی تلاش ابراهیم برای یکتاپرستی مردم، به ثمر مینشیند.
در زمان استقرار ابراهیم(ع) در فلسطین، بلندی موره (عهد عتیق، پیدایش، باب 12، شماره6- 8) که امروزه مسجد قدس بر آن بنا نهاده شده، به ابراهیم(ع) معرفی شد که در این منطقه عبادت کند و آن را قبله خویش قرار دهد. وضعیت این منطقه در آن روز برای ما روشن نیست که چه اقوامی در آنجا مستقر بودند. اجمالاً از اینکه حضرت را پذیرفتند و با وی نجنگیدند و او توانست در آنجا زندگی کند، میتوان دریافت که نسبت به توحید و دین قابلیت داشتهاند. این مردم همانهایی هستند که در طول تاریخ بنیاسراییل تلاش کردند که آنها را مردمی شریر و دینگریز و دینستیزشان معرفی کنند؛ در حالی که از استقرار ابراهیم(ع) در آنجا و امکان ادامه نسل ایشان در آن منطقه، خلاف این مسئله به دست میآید؛ و این در حالی است که مردم آن منطقه مجبور به پذیرش ایشان نبودند.
فرزند ابراهیم
حضرت ابراهیم(ع) از خدا تقاضای فرزند میکند. (صافات، آیه 100) این تقاضای فرزند در کهنسالی حضرت بوده است (حجر/54 – هود/72 - ر.ک: تفسیر عیاشی، ج2، ص152؛ تاریخ یعقوبی، ج1، ص25) هنگامی که ملایک از سوی خدا به او وعده فرزند میدهند، همسرش شگفتزده میشود که در پیری باردار شود. (هود/71و72 - ر.ک: تاریخ یعقوبی، ج1،ص25؛ عهد عتیق، پیدایش، باب21) خدا به او در پیری، اسماعیل و اسحاق را میدهد. اسماعیل از هاجر، در 86 سالگی ابراهیم، و اسحاق از ساره در صد سالگی ابراهیم و نود سالگی ساره به دنیا آمده است. وقتی اسماعیل دو ساله میشود، خداوند به او دستور میدهد که او را به کنار خانه خداوند منتقل سازد. (تفسیر القمی، ج1، ص60؛ مجمع البیان، ج1، ص388)
منطقه خانه خدا، منطقهای متروک است. سکنهای آنجا نیست و منطقهای خشک است. این یکی از سختترین آزمایشهای خداوند برای ابراهیم است. ابراهیم(ع) با تصمیمی قاطع، فرمان خداوند را لبیک گفت و همسر و فرزندش را در آن سرزمین خشک و سوزان، نزد خانه خدا رها کرد. هنگام بازگشت، هاجر پرسید: ای ابراهیم، ما را به چه کسی میسپاری؟ ابراهیم گفت: پروردگار این خانه (تاریخ الیعقوبی، ج1، ص25) و هاجر با شنیدن این سخن آرام گرفت. بیهوده نیست پیامبر اکرم(ص) و ائمه(ع) از این مادرند. هاجر در اوج کمال و توحید است.
ابراهیم رفت و هاجر با فرزند خردسالش تنها ماند. فرزند در آن گرما تشنه شد و مادر به جستوجوی آب برخاست. تا امکان جستوجو هست، باید تلاش کرد. اکنون که مسیر صفا و مروه سنگلاخ نیست، طی آن حدود یک ساعت میانجامد، پس حتماً در آن زمان بیشتر طول کشیده است. این مادر آن قدر در توحید پیش رفته که پس از ناامیدی از یافتن آب، تسلیم امر خدا میشود و مرگ بچه را به تماشا مینشیند تا اینکه اسماعیل(ع) از شدت تشنگی پای را به زمین میکشد و آب میجوشد. اسماعیل و مادرش در این منطقه مستقر شدند و یک نسل ابراهیم(ع) در این منطقه ادامه یافت. (ر.ک: عهد عتیق، پیدایش، باب21، شماره 13و18)
منطقه مکه، مانند گنجینهای است که گویی خداوند متعال آن را برای آینده، به دور از چشم اغیار ذخیره کرده است. اسماعیل(ع) به منطقهای آورده میشود که دور از چشم همه است. منطقه برخورد افکار، فلسطین است، نه حجاز. موقعیت جغرافیایی فلسطین به گونهای است که تضارب و انتشار افکار در آن زمان آنجا بوده است؛ محل آمد و شد کاروانهای تجاری و سرزمینی دارای آب و هوای معتدل و مدیترانهای است. مسافران و کاروانهای تجاری همه به آن منطقه میآیند، بنابراین فکر دین از آنجا منتشر میشود اگر کسی بخواهد با دین بجنگد، باید آنجا برود و اگر کسی بخواهد دین را بپذیرد نیز باید آنجا برود. منطقه مکه منطقهای متروک و بی سر و صداست؛ بنابراین اگر بخواهد توجه کفار به فرزندان ابراهیم(ع) باشد، در منطقه فلسطین متوجه فرزندان او میشوند و به مکه اصلاً توجهی نمیشود. اینجا یک گنجینه و خزینه به دور از چشم اغیار است. در منطقه فلسطین خدا به ابراهیم(ع) فرزند دیگری از ساره به نام اسحاق میدهد.
قربانی بزرگ
خدا به ابراهیم در خواب چنین الهام میکند که باید فرزندش را قربانی کند.
چون با پدر به جایی رسیدند که باید به کار بپردازند، گفت: ای پسرکم، در خواب دیدهام که تو را ذبح میکنم. بنگر که چه میاندیشی. گفت: ای پدر، به هر چه مأمور شدهای عمل کن،که اگر خدا بخواهد، مرا از صابران خواهی یافت. (صافات/102) درباره اینکه این ذبیح اسماعیل است یا اسحاق (الکافی، ج1، ص151؛ الکافی، ج6، ص310؛ الخصال، ص56-58؛ تفسیر القمی، ج2، ص222-226)
روایات گوناگون است. این دو گونه روایات متعارضاند و در مقام تعارض بین روایات، ترجیح با روایاتی است که موافق ظاهر قرآن (صافات/101-112) است. در نتیجه، روایات دال بر ذبح اسماعیل برخوردار از اعتبارند و روایات ذبح اسحاق، از مدار حجیت خارجاند و علم آن روایات به صاحبان روایات (اهل بیت) واگذار میشود. البته حتی در احادیثی که ذبیح را اسحاق میدانند، ذبح در منطقه مکه روی داده است. (الکافی، ج4، ص208-209؛ کنزالدقائق و بحر الغرائب، ج11، ص172) فرزندی که در مکه بوده، اسماعیل(ع) است. (نقل است که عمر بن عبدالعزیز یکی از عالمان یهود را خواست و از او درباره ذبیح پرسید. او گفت: عالمان اهل کتاب میدانند که ذبیح اسماعیل است و از روی حسد انکار میکنند؛ زیرا اسحاق جد آنان، و اسماعیل جد عرب است و میخواهند این فضیلت برای جد ایشان باشد، نه شما. مجمعالبیان، ج4، ص453؛ تاریخ الطبری، ج1، ص162) اسحاق(ع) در منطقه فلسطین میزیست.
سیر امامت در نسل ابراهیم، از اسماعیل ادامه خواهد یافت. و اکنون این اسماعیل به امر خدا باید ذبح شود. شرط وصول ابراهیم(ع) به امامت، این ذبح بود. خداوند برای امکان تداوم نسل امامت، به جای این ذبیح که شرط امامت است، یک فدیه گذاشت.
چون هر دو تسلیم شدند و او را به پیشانی افکند، ما ندایش دادیم: ای ابراهیم، خوابت را به حقیقت پیوستی. و ما نیکوکاران را چنین پاداش میدهیم. این آزمایشی آشکار بود. و او را به ذبحی بزرگ باز خریدیم. و نام نیک او را در نسلهای بعد باقی گذاشتیم. (صافات/103-108)
ابراهیم از آزمایش بزرگ خداوند سربلند بیرون آمد. مطابق روایات، قوچی آمده و حضرت آن را ذبح کرد، (کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج11، ص172) البته در قرآن نیامده که آن ذبح عظیم، یک گوسفند بوده است. مقام اسماعیل(ع) بسیار بلند است، با این وجود، قرآن آن ذبح را در برابر اسماعیل(ع) عظیم، برمیشمارد. پس باید بررسی کنیم که آن ذبح عظیم کیست؟ کسانی که ذبح عظیم را همان قوچ قربانی شده دانستهاند در تفسیر عظیم بودن آن، اقوال مختلفی دارند: 1- چون این ذبح مقبول درگاه الهی شد؛ 2- به جهت اینکه این قوچ بزرگتر از قوچهای دیگر بود؛ 3- این قوچ چهل سال در بهشت چریده بود؛ 4- چون این قوچ از نزد خدا بود؛ 5- چون از نسل دیگری نبود؛ 6- چون خونبهای عبد عظیم بود. (مجمع البیان، ج8، ص324؛ التبیان، ج8، ص520) به نظر ما این اقوال پذیرفتنی نیست، بنابر روایتی از امام رضا(ع) منظور از ذبح عظیم در این آیه، ذبح امام حسین(ع) بود، چرا که با جایگزینی ذبح حسین(ع) به جای اسماعیل(ع) استمرار امامت، در دو جریان ممکن شد: 1. در جریان نسل: اگر اسماعیل آنجا کشته میشد، دیگر نسل پیامبر اسلام(ع) و علیبنابیطالب(ع) نمیآمد. پس جایگزینی ذبح حسین(ع) به جای اسماعیل(ع) باعث شد که او بماند تا آنها بیایند؛ 2. در جریان بقا و استمرار دین و دینداری: امامت در زمان امام حسین(ع) به مرحله پر خطری رسیده بود. اگر شهادت امام حسین(ع) نبود، جریان دینداری و امامت از بین رفته بود. ذبح عظیم هم تداوم در حادثه عاشورا، اسلام را زنده نگه داشت. در واقع این ذبح عظیم هم تداوم در نسل امامت را ممکن کرد و هم استمرار دین را در پی داشت تا حکومت آخرالزمان آمادگی تشکیل یابد. تفصیل روایت امام رضا(ع) این گونه است:
هنگامی که ابراهیم(ع) از آزمایش قربانی سربلند بیرون آمد، خداوند به او امر کرد: که به جای فرزندش اسماعیل، قوچی را که بر او فرود آمده بود، ذبح کند: ابراهیم آرزو داشت فرزندش را با دستان خود ذبح کند و مأمور به ذبح قوچ به جای او نمیشد. تا بر دل او همان حالتی وارد شود که بر دل پدر، فرزند عزیز از دست داده وارد میشود و در نتیجه استحقاق بالاترین درجات ثواب صبر بر مصایب را بیابد. پس در این هنگام، خداوند- عزوجل- به او وحی کرد: ای ابراهیم، کدام یک از مخلوقات من نزد تو عزیزتر است. او پاسخ داد: ای خدای من، حبیب تو محمد(ص) محبوبترین است. خداوند به او وحی کرد: آیا او نزد تو محبوبتر است یا خودت؟ گفت: او محبوبتر است. خداوند پرسید: آیا فرزند او نزد تو محبوبتر است یا فرزند خودت؟ پاسخ داد: فرزند او. خداوند فرمود: آیا ذبح ظالمانه فرزند او به دست دشمنانش در قلب تو دردناکتر است یا ذبح فرزندت به دست خودت برای اطاعت من؟ گفت: ذبح او به دست دشمنانش در قلبم دردناکتر است. خداوند فرمود: گروهی که گمان دارند از امت محمدند فرزندش، حسین را پس از او ظالمانه خواهند کشت؛ همان گونه که قوچ را سر میبرند؛ پس به سبب این کارشان مستوجب غضب من خواهند شد. در این هنگام ابراهیم شیون سر داد و قلبش به درد آمد و گریست. خداوند فرمود: ای ابراهیم، من این شیون تو را پذیرفتم و واجب دانستم بر خود که تو را با بالاترین درجات اهل صبر بر مصیبتها برسانم. پس این معنای قول خداوند است که: «او را به ذبحی بزرگ باز خریدیم» و هیچ دگرگونی و نیرویی نیست، جز از سوی خداوند والا و بزرگ. (الخصال، ص58-59؛ عیون اخبار الرضا(ع)، ص187-188؛ الدقائق و بحر الغرائب، ج11، ص 172)
لوط، سفیر ابراهیم(ع)
ابراهیم(ع) حضرت لوط را که از بستگانش بود و به او ایمان آورده بود، برای تبلیغ به منطقهای در اطراف فلسطین میفرستد ( تفسیر القمی، ج1، ص332؛ تاریخ الطبری، ج1، ص206) لوط رسالت خویش را در چند شهر آغاز میکند. قرآن این شهرها را «مؤتفکات» نامیده است. (توبه/70 – نجم/53 – الحاقه/9) از مجموع آیات درباره این حضرت میتوان دریافت که شیطان در این قوم بسیار موفق بوده و این قوم در انحراف جنسی به پایهای رسیده بودند که زنان را رها کرده، به سراغ جنس ذکور میرفتند و این عمل مثل یک بیماری مسری، همگان را جز پیروان لوط، فرا گرفته بود. سرانجام باران عذاب بر آنان بارید و زمین بار دیگر از لوث وجود کافران پاک شد. (برای دیدن نظراتی درباره این شهرها،ر.ک: الکافی، ج5، ص549؛ تاریخ الطبری، ج1، ص215؛ مجمع البیان، ج5، ص317وج281؛ معجم البلدان، ج5، ص219؛ در سوره النجم این لفظ به صورت مفرد «مؤتفکه» آمده است. مفسران سرزمین مؤتکفه را همان سرزمین لوط در اردن میدانند که قوم لوط در آن هلاک شدند. میگویند آثار شهر قوم لوط در ساحل بحرالمیت اردن دیده شده است. ر.ک: عبدالوهاب نجار، قصص الأنبیا، ص113) خداوند هنگامی که میخواهد قوم لوط را عذاب کند، ملائکه عذاب، نخست خدمت ابراهیم(ع) میآیند و به ایشان گزارش میدهند حضرت به نوعی پادرمیانی میکند که این عذاب به تأخیر بیفتد که ملائکه میگویند:
ای ابراهیم، از این سخن اعراض کن. فرمان پروردگارت فراز آمده است و بر آنها عذابی که هیچ برگشتی ندارد، فرو خواهد آمد. (هود/76) (الکافی، ج5، ص546؛ تفسیر القمی، ج1،ص334؛ تفسیر العیاشی، ج2، ص153)
لوط(ع) سی سال مردم را به خداپرستی فراخواند؛ پس از سی سال تنها یک خانه مؤمن شده بود و آن هم خانه خود حضرت بود.
و در آن شهر جز یک خانه از فرمانبرداران نیافتیم. این حاکی از دین ستیزی آن مردمان داشت. (ذاریات/36)