ما انسان را در بهترین صورت و سیرت آفریدیم. )التین/4(
بزرگ و پربرکت است خدایی که بهترین آفرینندگان است. )مؤمنون/ 14(
آنچه ملائک نمیدانستند
بشر، مهمان تازه وارد کره زمین است. از آفرینش جهان، کروبیان، فرشتگان، حیوانات و جنبندگان، سالهای درازی میگذشت، که بشر پای بر عرصه خاکی گذاشت.
آنگاه که خداوند، اراده آفرینش انسان کرد تا او را نماینده خویش بر زمین بگمارد، فرشتگان را از این اراده خویش آگاه ساخت. فرشتگان با شنیدن این خبر، گفتند: خداوندا، آیا کسی را میآفرینی که در آنجا فساد کند و خونها بریزد؟
و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین خلیفهای میآفرینم، گفتند: آیا کسی را میآفرینی که در آنجا فساد کند و خونها بریزد و حال آنکه ما به ستایش تو تسبیح میگوییم و تو را تقدیس میکنیم؟ گفت: من آن دانم که شما نمیدانید. (بقره/ 30)
در هیچ جای قرآن، شاهدی از انکار خداوند بر این گفته ملایک یافت نمیشود.
برخی در علت آن سخن ملائک گفتهاند: پیش از آن، کسانی بودند که مفسد فیالارض بودند و ملائکه این را میدانستند. این پاسخ درست نیست؛ چون در این آیه خداوند فرمود: من در زمین خلیفهای میآفرینم؛ صحبت از مدل پیشین نبود. اگر مدل قبلی همه همانند ما بودهاند و نیکانی داشتهاند، ملائکه این گونه سخن نمیگفتند. اینها چیزی ندیده بودند و به همین دلیل در ادامه خداوند فرمود: إنی أعلم ما لا تعلمون؛ من از این آفریده چیزی میدانم که شما نمیدانید. همه انسانها، جز معصومان(ع) چون جاهلاند، به نوعی در زمین فساد میکنند. این خلیفه خداوند، زمین را نمیشناسد و با قدرت و ارادهای که خداوند به او داده است، دست به طبیعت میزند و پیوندهای در هم پیچیده و سیستم نظاممند عالم را که مخلوق احسن خداست، خراب میکند.
از نگاه ملائک، کار انسان تباه کردن است: قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها؛ و خون ریزی: ویسفک الدماء؛ چون خداوند او را خلیفه نهاده است، بنابراین به او اراده داده است و از سوی دیگر دارای جهل است و نتیجه اراده همراه جهل آن افساد در زمین است. اینکه خداوند در پاسخ ملائک فرمود: إنی أعلم مالا تعلمون؛ بدان معناست که ملائک از نکتهای ناآگاهاند. آنگاه برای بیان و اثبات ناآگاهی ملائک، دست به آزمون آنان میزند.
و نامها را به تمامی به آدم بیاموخت. سپس آنها را به فرشتگان عرضه کرد. و گفت: اگر راست میگویید مرا به نامهای اینها خبر دهید. گفتند: منزهی تو، ما را جز آنچه خود به ما آموختهای، دانشی نیست، تویی دانای حکیم. (بقره/آیات 31و32)
با این آزمون، ملائک، بزرگی آدم را در مییابند و او را بیشتر میشناسند. خداوند به آدم(ع) امر کرد تا اسامی را به ملائکه بیاموزد.
گفت: ای آدم، آنها را از نامهایشان آگاه کن. چون از آن نامها آگاهشان کرد، خدا گفت: آیا به شما نگفتم که من نهان آسمانها و زمین را میدانم، و بر آنچه آشکار میکنید و پنهان میداشتید، آگاهم.
و آدم از نخستین روز خلقت، معلم ملائکه و سبب کمال آنان شد. ملائکه از کلمه «خلیفه» دریافته بودند که این موجود به دلیل داشتن توان تصرف و نیز جهل، کار را خراب میکند، اما خداوند آنان را آگاه ساخت که آدم مجهز به علمی الهی است. ملائکه پاسخ خود را دریافتند. آدم بدون علم و آگاهی از طبیعت و خویش و ارتباطات حاکم مفسد خواهد بود، اما وقتی علم همه امور را از خداوند گرفته است در این صورت تصرفات و دخالتهای او جاهلانه و مفسدانه نخواهد بود. اکنون آدم با این علم فراگیر خطا ناپذیر است؛ بلکه اگر افسادی از او سر زند عصیان است، یعنی سرپیچی از مسیر دانستهها. و او با این علم علمدار حرکت انسان بر زمین است و آنها که در آغاز بدون این علم فراگیرند برای رهایی از فساد و افساد باید پیرو او باشند و با پیروی از عصمت او به مسیر کمال رهسپار باشند و این است راز لزوم عصمت در انبیای الهی و اوصیای آنها که اگر آنها فاقد علم و جایز الخطا باشند، فساد و افساد در پی خواهد بود.
انسان مسجود فرشتگان
اکنون آدم(ع) با علم الهی و پردامنه خویش، معلم ملائک نیز قرار گرفته است. خداوند ملائکه را امر میکند تا در برابر آدم که روح خداوند در او دمیده شده است، سر به سجده آورند. تمام ملائک به سجده افتادند، جز ابلیس، (حجر/29) که از فرمان خداوند سر برتافت.
و به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید همه سجده کردند جز ابلیس، که سر باز زد و برتری جست. و او از کافران بود. (بقره/ 34)
به گفته قرآن، اِبای شیطان از سجده بر آدم(ع) از روی استکبار بود و نه جهل، و او میدانست که چه میکند.
«. ر.ک: تفسیر القمی، ج 1، ص41»
شیطان برای سر باز زدن از امر الهی، دلیل آورد: شیطان از سجده سر بر تافت و گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفریدهای و او را از گل. (اعراف/ 12) و جن را پیش از آن از آتش سوزنده بی دود آفریده بودیم. (حجر/ 27)
استدلال شیطان این بود که تو امر به سجده عالی بر دانی کردهای، چرا که جنس خلق من از آتش، و آدم از خاک است و همیشه آتش بر فراز خاک است و رو به بالا میرود و فراتر از خاک قرار میگیرد، پس من بر او برتری دارم و سجده باید از دانی بر عالی باشد. شیطان بدین گونه خواست کار خود را در برابر باری تعالی توجیه کند. خداوند در برابر این استدلال به او پاسخ نداد، همان گونه که در این عالم به هیچ معترض مستکبری پاسخ نمیدهد. اما او را از مقام بلند خویش فرو انداخت.
فرمود: از این مقام فرو شو. تو را چه رسد که در آن گردنکشی کنی؟ بیرون رو که تو از خوار شدگانی. (اعراف/ 13)
شیطان در استدلال خویش، به ماده خلق توجه کرد. ماده خلق انسان، خاک، و ماده خلق شیطان، آتش است؛ ولی ملاک امر خداوند ماده نبود؛ (ر.ک: علل الشرایع/ج1/ص 86 – الکافی/ج1/ص58) صورت فعلی انسان روح خداوندی او بود.
چون آفرینش را به پایان بردم و از روح خود در آن دمیدم، در برابر او به سجده بیفتید. (حجر/ 29)
در این عالم، معیار همه استکبارها اصالت دادن به ماده است. دلیل استکبار شیطان این بود که گمان میکرد ماده خلقت او (آتش) از ماده خلقت انسان (خاک)، برتر است.
سجده ملائک بر آدم(ع) در حقیقت سجده بر روح خداوندی او بود که خزینه علم او بود و ملائک و از جمله شیطان را محتاج او میساخت. شیطان از جمله کسانی بود که محتاج به علم آدم بودند. اما او به سرعت و به دلیل استکبار بی موردش به ناسپاسی پرداخت و افزون بر آن، این سجده، که به فرمان خداوند بود، بندگی و عبادت خدا بود. هر کس به امر خدا سجده کند، بر خود خداوند سجده کرده است. (تحفالعقول/ص 478)
شیطان وقتی اخراج شد باید به جهنم بود. راهی برای نجات جز دست برداشتن از استکبار نبود و او هرگز از این استکبار دست بر نخواهد داشت. در اینجا بود که از خداوند درخواست مهلت و قدرتی نمود.
گفت: مرا تا روز قیامت که زنده میشود، مهلت ده. گفت: تو از مهلت یافتگانی. (اعراف/ آیه 14و15)
علت این درخواست شیطان آن بود که بتواند بر آدمیان چیره شود؛ چون لازمه مهلت دادن برای زندگی بر روی زمین، بهرهگیری از ابزار و وسایل است.
آغاز تاریخ دشمنی
شیطان پس از رانده شدن از درگاه خداوند، نیت درون خود را آشکار ساخت و هدف نهاییاش را از تقاضای عمر جاویدان نشان داد و گفت:
فبعزتک لاغوینهم أجمعین؛ (ص/ 82) به عزت تو سوگند که همگان را گمراه کنم.
سوگند به «عزت» برای تکیه بر قدرت و اظهار توانایی است و تأکیدهای پی در پی (قسم، لام و نون تأکید و کلمه اجمعین) نشان میدهد که او نهایت پافشاری را در تصمیم خویش داشته و دارد و تا آخرین نفس بر سر گفتار خویش ایستاده است. (ر.ک: تفسیر نمونه/ج19/ص343) ریشه و آغاز تاریخ دشمنی با خود محوری و کبر بوده است. تنها دشمن قسم خورده انسان، شیطان متکبر است. او برای گمراه ساختن انسان باید ملاکها و معیارهای ارزشی انسان را تغییر دهد.
در روی زمین بدیها را در نظرشان بیارایم و همگان را گمراه کنم. (حجر/ 39)
شیطان آن قدر دنیا را تزیین میکند که انسان در مقام اختیار، بین اراده خداوند و اراده خود، اراده خود را بر میگزیند.
خداوند متعال در پاسخ قسم او، فرمود:
از این جا بیرون شو، منفور مطرود. از کسانی که پیروی تو گزینند و از همه شما جهنم را خواهم انباشت. (اعراف/ 18)
و این گونه شیطان با آدمی دشمنی آغازید و عرصه رویارویی حق و باطل پدیدار شد.
به هر تقدیر، پیش از اینکه پای آدم به این زمین برسد، پای شیطان وارد شد. پیش از ما دشمن ما روی زمین آمد و همیشه در مبارزه و نبرد هر کس زودتر، وارد زمین شود، احتمال پیروزیاش بیشتر است، چون زمین را شناسایی و آماده میکند که وقتی حریف میآید، منفعل شود.
روایات، شیطان را عبادتگر بزرگی خواندهاند که یکی از نمازهای او چهارهزار سال به طول انجامید. (تفسیر القمی/ج1/ص42) او با این عبادت، سزاوار آن شد که از خداوند تقاضای مهلت کند.
فلسفه آفرینش
در فلسفه خلقت، خداوند فرموده است:
و ما خلقت الجن والإنس إلا لیعبدون؛ (ذاریات/56) جن و انس را جز برای پرستش خود نیافریدهام. برخی گفتهاند: «لیعبدون أی لیعرفون»
1. تفسیر «لیعبدون» به «لیعرفون» در آیه مورد بحث از معصوم نیست و ابنعباس را گوینده آن گفتهاند.
(کشف الخفا و مذیل الألباس/ج2/ص132)
2. این نوع تفسیر، با روایات فراوانی که در ذیل آن آمده که ائمه فرمودند: خلقهم للعباده. (علل الشرایع/ج1/ ص13) معارض است.
اما اینکه در روایتی چنین آمده است که: روزی امام حسین(ع) میان اصحابشان رفتند و فرمودند: ای مردم خداوند بندگان را تنها برای اینکه او را بشناسند آفرید. پس هنگامی که او را شناختند، عبادتش کنند و با همین عبادت، از غیر خدای بینیاز شوند. در این هنگام کسی پرسید: ای فرزند رسول خدا، پدر و مادرم فدایت! معرفت خدا چیست؟ فرمود: شناخت امام زمان خویش که خداوند اطاعت او را واجب ساخته است. (علل الشرایع/ج1/ص9)
اولاً سلسله سند این روایت، همه از ضعاف هستند: یا معرفینامه ندارند و یا تضعیف دارند. در سند این روایت، شخصی هست که مرحوم خویی درباره او میفرماید: با این عقایدی که او دارد، کافر و زندیق است.
بر فرض هم که روایت قابل استناد باشد، این «لیعرفون» با آن «لیعرفون» که عرفا گفتهاند تناسبی ندارد.
این روایت، معرفت خدا را شناخت امام زمان دانسته است. این ربطی به فلسفه خلقت ندارد.
از اینها گذشته، عبد بودن متوقف بر شناخت خدا و پیامبران و امامان است. اگر انسان به امر و نواهی الهی عمل کند، به درجه عبودیت دست مییابد. با دستیابی انسان به هر مرتبه از عبودیت، خداوند معرفت او را نسبت به مقام او افزون میکند بنابراین عبودیت، میان دو معرفت قرار دارد که یکی مقدمه عبودیت و دیگری اثر عبودیت است.
آنچه نزد خداوند ارزشمند است، عبودیت است و ثواب و عقاب نیز مترتب بر آن است. اگر انسان خداوند و نیز امام زمان خویش را بشناسد، اما به شناخت خویش عمل نکند، این معرفت، ارزشی برای او نخواهد داشت. نمونههای این عارفان بی عمل در تاریخ، پر شمار است.
بر فرض هم که این روایت بتواند به تعارض با آن دسته از روایات (خلقهم للعباده) برخیزد میتوان گفت: روایات خلقهم للعباده، ناظر به هدف خلقت است که همان عبودیت است و نزد خداوند ارزشمند؛ و روایت خلقهم للمعرفه، ناظر به مقدمه عبودیت است که همان شناخت خداوند است. در هر صورت، تفسیر آیه لیعبدون، به لیعرفون از شیعه نیست. لیعرفون، به معنای عرفانی آن، از رواشع مرحوم میرداماد وارد تفاسیر شده است و بیشتر نیز در تفاسیر فلسفی قرآن آمده است. حتی مرحوم علامه آن راذکر نمیکند. ایشان ذیل بحث راوی، روایات خلقهم للعباده را میفرماید، سپس این روایت را نیز نقل میکند. (المیزان/ج18/ص386-390)
اصولاً شناخت نمیتواند جای عنصر عبودیت را در این تعبیر بگیرد. عبودیت جانشین کردن اراده غیر به جای اراده خویش است و شناخت مقولهای دیگر و مقدمه عبودیت است. در عرف نیز، بنده به اراده مولا عمل میکند. به همین دلیل است که به او«عبد» میگویند. فرمود: «جن و انس را جز رای پرستش خود نیافریدهام» یعنی به آنها اراده دادهام و میتوانند طبق آن اراده نیز عمل کنند؛ ولی از آنها خواستهام اراده خود را کنار بگذارند و به اراده من عمل کنند. اصولاً عبادت و بندگی بدون شناخت مولا تحقق نمیپذیرد.
آغاز تاریخ از دیدگاه قرآن
در دیدگاه اسلامی روشن است که رشته زندگی انسان امروز، از آدم و حوا آغاز میشود. و آن دو، خود پدر و مادری نداشتهاند:
ای مردم، همانا شما را از یک مرد و زن پدید آوردیم. (حجرات/ 13)
نیز همه دینها، خواه آسمانی و خواه بشری، بر این باورند که این پدر و مادر آغازین، در باغی به سر میبردند و آنگاه به سب خطایی از آن رانده شدند. این ریشه اصیل و حقیقی، به تدریج از اوهام و پندارهای بشری رنگ پذیرفته و بدین سان اسطورههایی در این زمینه شکل گرفتند.
(مثلاً در اوپانیشاد، کتاب مقدس هندیان میخوانیم: خداوند دارای پیکری بزرگ بود تا بتواند با پیکر مرد و زن، روی هم، برابری کند آن گاه خواست تا پیکرش دو نیم گردد. چنین بود که زوج و زوجه پدید آمدند پس «نفس واحده» قطعهای است دارای خلأ، و این خلأ را زوجه پر میکند. سپس زوج با زوجه در آمیخت و نسل بشر پدید آمد پس آنگاه زوجه- یعنی همان که پیشتر زوجه خدا بود- از خود پرسید: «او چگونه توانست پس از آنکه مرا از نفس خویش بیرون آورد، با من درآمیزد؟ پس باید پنهان شوم» سپس در چهره گاوی پنهان شد. زوج نیز در چهره گاوی نر رفت و با او درآمیخت. از آمیزش آن دو چهارپایان زاده شدند. آنگاه زوجه، چهره اسب ماده یافت و زوج چهره اسب نر... سپس زوجه صورت ماده خر یافت و زوجه صورت خر نر، و از آمیزش آن دو شمداران پدید آمدند... و به همین ترتیب، همه موجودات آفریده شدند... وقتی کار پایان یافت، خداوند به موجودات نگریست و حقیقت را دریافت . سپس گفت: «به راستی که من و این موجودات، یک نفس هستیم، زیرا من، خود، آنها را از نفس خویش خارج ساختم» )
هر قومی برای خود تصویری از خلقت آدم و حوادث پیرامون آن آفریده است و برخی کتابهای تفسیر به ویژه تفاسیر اهل سنت، نیز سرشار از همین وهم بافیها گشتهاند. اندوهگنانه، برخی از این افسانهها در لباس روایت و نقل معصوم به کتابها راه یافتهاند. یکی از سرچشمههای مهم این گونه اخبار، که به اسرائیلیات مشهورند، خیالپردازی و افسانهسرایی مسیحیان و یهودیان تازه مسلمان و یا مسلمان نمایی چون کعبالأحبار، وهب بن منبه، تمیمداری و هم کیشان آنها بوده است. آنان به دلیل اینکه برخی مسلمانان ساده لوح را آماده شنیدن خرافات خود میدیدند، با بهرهگیری از قوه خلاق خود، داستانها و افسانههای خرافی را که حتی سابقهای از آنها در منابع اهل کتاب به چشم نمیخورد، خلق میکردند. (محمد رشید رضا در تفسیر المنار، ج4، ص268 مینویسد: یهودیان گاه خرافات یا ساختههای ذهن خودشان را به مسلمانان القا میکردند تا آن را وارد کتابهای خود کرده، با دین خود در آمیزند. به همین دلیل در کتابهای مسلمانان به اسرائیلیات خرافی برمیخوردیم که در عهد قدیم اصلاً اشارهای به آنها نشده است.) و با شاخ و برگهایی که به این داستانها میدادند، گاه از کاه، کوهی میساختند. بسیاری از تلاشهای این مسلمان نمایان یهودیالاصل، در تاریخ اسالم به بار نشست و سیر تاریخ را تغییر داد. (برای اطلاع بیشتر در این زمینه، ر.ک: اسرائیلیات و تأثیر آن بر داستانهای قرآن)
از دیدگاه قرآن، آدم ابوالبشر(ع) عالم به علم لدنی است. خداوند میخواهد آدم را خلیفه خود در زمین بگمارد، و آدم برای اینکه در زمین فساد نکند، باید زمین را کاملاً بشناسد. پس نخستین انسانی که پای به عرصه زمین گذاشت، عالم بود و تمام ابزارها را میشناخت، اما این ابزارها فراهم نبود و او از علم خداوندی برای ساخت ابزار بهره میگرفت. بشر اولیه علمش را از خدا داشت. دیگر اینکه نخستین انسان، خداپرست بود. پس طبق فرمایش قرآن ما معتقدیم زندگی بشر بر روی زمین، با دو ویژگی توحید و علم آغاز شد. این دقیقاً بر خلاف مطالب جامعهشناسی امروز غرب است. آنان عقیده دارند زندگی بشر با جهل و بتپرستی آغاز شده است. خدا معلول ترس بشر از عوامل طبیعی است و همین ترس او را به پناه بتها کشانده است و گاهی درختی یا کوهی یا ستارهای را از ترس عذابهای آسمانی یا به طمع نزول نعمت پرستیدهاند و انسان پس از اینکه مقداری آگاهتر شد، از بتپرستی به زندهپرستی و از آن به غیبپرستی و سپس به خداپرستی کشیده شد. این دیدگاه جامعهشناسان غرب، دقیقاً بر خلاف چیزی است که خداوند از سیر خلق بیان میدارد. چیزی که بشر را دچار جهل و شرک کرده، دوری از نقطه آغاز و فاصله گرفتن از خط انبیاء(ع) است.
بر این اساس آغاز زندگی انسان بر زمین با اکثریت خوب بوده، هر چند از حیث کمیت بیش از دو نفر نیستند. و همانگونه نیز با اکثریت خوب پایان خواهد یافت و عدد اکثریت خوب در پایان را تنها خدا میداند.
هبوط، آغازی دوباره
خداوند، آدم و همسرش را در بهشت جای داد و آنان را از مکر و وسوسه شیطان بر حذر داشت. شیطان که دشمن قسم خورده آدمی است، او را وسوسه کرد و به لغزش انداخت.
و گفتیم: ای آدم، خود و زنت در بهشت جای گیرید و هر چه خواهید، از ثمرات آن به خوشی بخورید. و به این درخت نزدیک مشوید که به زمره ستمکاران درآیید. (بقره/ 35)
درخت ممنوعه، برای حضرت آدم، کاملاً معین بوده است؛ زیرا قرآن با تعبیر «هذه الشجره» از آن سخن میگوید. اما قرآن اوصاف این درخت را ذکر نکرده است. اوصافی نظیر درخت جاودانگی و ملک بی زوال و تبدیل شدن به ملک که از زبان ابلیس در قرآن آمده است، (ر.ک، طه/120 – اعراف/ 20) قطعاً با واقعیت سازگاری ندارد، بلکه از وسوسههای شیطان است. با این حال کتب تفسیر کوشیدهاند نوع و اوصاف این درخت را تعیین کنند؛ مثلاً آن را درخت گندم، انگور، انجیر، کافور و دانش پنداشتهاند. (قصص الانبیاء راوندی، ص46و47 عیون اخبار الرضا، ج1، باب 15، ص 174) همین که قرآن نوع این درخت را معلوم نمیکند- با آنکه برای آدم و حوا معین فرموده بود- دلیل آن است که نهی آدم از نزدیک شدن به این درخت صرفاً برای آزمودن او در برابر فریبهای ابلیس بوده است.
خداوند به آدم(ع) توضیح نداد که اگر از آن درخت بخورد چه میشود و بنده نیز حق ندارد از مولا بپرسد و دلیل بخواهد چرا که اصولاً عبودیت، بر دستوری که مبانی و ملاکات آن روشن نباشد، استوار است. اگر ملاکات معلوم شود، تبعیت از اوامر او، کاشف از پذیرش عبودیت او نیست.
فرض کنید در روز گرم تابستان که بسیار تشنهاید، آبی را میبینید، ولی فردی شما را از نوشیدن آن منع میکند. اگر این نهی را پذیرفتید، معلوم است که به آن فرد اعتماد دارید. اما اگر آن فرد گفت: این آب نیست و اسید است، دیگر ننوشیدن شما برای حفظ جانتان است و نه اعتماد به آن فرد. بعضی از توضیحاتی که در برخی از روایات آمده، بیانگر برخی از حکمتهای عبادات است، نه علل تامه آنها.
ابزارهای دشمن برای گمراهی
شیطان برای گمراه ساختن بشر از عبودیت پروردگار، نیازمند ابزارهای گوناگون است. قرآن، با بیان داستان آدم(ع) برخی از ابزارهای شیطان را برشمرده است.
1. بهرهگیری از خواستهها و امیال انسان
شیطان وسوسهاش کرد و گفت: ای آدم، آیا تو را به درخت جاویدانی وملکی زوال ناپذیر راه بنمایم؟ (طه/ 120)
از نیازهای فطری انسان، جاوادنگی و خلود است. شیطان برای فریب آدم(ع) از این نیاز فطری بهره گرفت و یه آدم نوید زندگانی جاوید داد:
پروردگارتان شما را از این درخت منع کرد تا مبادا از فرشتگان یا جاودانه شوید. (اعراف/ 20)
2. بی تجربگی
درخت ممنوع، مرز عبودیت است. ملاک بقا و یا اخراج از این جنت، همین یک درخت است. بنابراین ابزار شیطان برای فریب آدم، همین یک درخت است. پس کار برای آدم بسیار راحت و کار برای شیطان بسیار دشوار است. آن چیزی که به شیطان کمک میکند، تنها بی تجربگی آدم است.
شیطان برای فریب آدم باید خوردن از آن درخت را به یک ارزش تبدیل کند. و بی تجربگی آدم در باور این فریب، برای شیطان بسیار کارساز است. بیهوده نیست که خداوند متعال داستان خلق را از آغاز نقل میکند. چیزی که باعث میشود از مرز عبودیت آسان و سهل به مرز عبودیت سخت و دشوار وارد شویم، بی تجربگی است. هر کسی که در این عالم از تجربهها بهره برد، عبودیتش آسان است. و هر چه به تجربهها بی توجهی کند، عبودییتش سختتر و مرزها مشکلتر میشود.
شیطان برای آدم(ع) سوگند خورد که من نیکخواه شما هستم:
و برایشان سوگند خورد که نیکخواه شمایم. (اعراف/ 21)
آدم(ع) تا آن لحظه قسم دروغ به خدا نشیده بود؛ بنابر این با شنیدن این قسم، به قسم خورنده اعتماد کرد و از میوه آن درخت خورد. امام رضا(ع) نقل است که فرمود:
شیطان آن دو را وسوسه کرد و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت منع کرده است که به آن نزدیک نشوید، نه اینکه از آن نخورید. مبادا از فرشتگان یا جاودانه شوید. و بر ایشان سوگند خورد که نیکخواه شمایم. آدم و حوا پیش از این ندیده بودند که کسی قسم دروغ به خدا بخورد و آنان را با فریب راهنمایی کرد و آنان با اعتماد به قسم او، از درخت خوردند. (عیون اخبار الرضا، ج1، ص174) (مضمون این حدیث در روایات دیگر نبز آمده است: تفسیر القمی، ج1، ص43 و 225؛ بحارالانوار، ج11، ص 161و162)
خداوند در این داستان، در صدد اثبات گنهکاری آدم(ع) نیست؛ بلکه هشدار میدهد اگر مرا اطاعت نکنید، در هر مقامی که باشید، از آن مقام رانده خواهید شد.
چون از آن درخت خوردند، شرمگاههایشان آشکار شد و به پوشیدن خویش از برگهای بهشت پرداختند. پروردگارشان ندا داد: آیا شما را از آن درخت منع نکرده بودم و نگفته بودم که شیطان به آشکارا دشمن شماست؟ (اعراف/ 22)
مطابق برخی روایات، عورت انسان پیش از این عصیان، مخفی بوده است؛ و بنابراین نیازی به لباس نداشته است. (تفسیر العیاشی، ج2، ص11؛ قصصالأنبیاء راوندی، ص46) لباس ابزار حفظ حیا است. یکی از ابزراهای سنگین آزمایش در این عالم، حیا و بی حیای است. و راز تلاش شیطان و حزب او برای ترویج برهنگی و اندام نمایی در اجتماع در همین نکته نهفته است که هر چه برهنگی بیشتر شود، مرزهای حیا بیشتر دریده میشود.
نتیجه فریب شیطان، اخراج آدم از بهشت بود.
خداوند فرمود: فرو شوید. برخی دشمن برخی دیگر، و تا روز قیامت زمین قرارگاه و جای تمتع شما خواهد بود.
وقتی روی زمین آمدند، کتاب تکلیف برایشان آمد. آن یک چراغ قرمز، به هزاران چراغ قرمز تبدیل شد و ابزارهای گمراهی برای شیطان بیشتر و گستردهتر شد. هر کس نخستین گناه را مرتکب نشود، تمام عمر در بهشت خواهد بود.
3. خلط حق و باطل
شیطان آدم را در مقام توحید فریفت. هیچ کس به طور مستقیم مخاطبان را به فساد و فحشا برنمیانگیزد. هر کس بخواهد با دین مبارزه کند، ناچار باید در قالب ارزشهای دینی سخن بگوید. بنابراین تمام انحرافات از اینجاست که افراد نقطه انحراف و نیرنگ در سخن را درنمییابند. بدعتها صریح و آشکار نیست؛ بلکه منحرفان حرفها را در قالبهای دینی پیچیده به مردم ارائه میکنند. نقل داستان شیطان در قرآن نیز از همین باب است که انسان را آگاه کند و او را از فکر شیطان پرهیز دهد.
نخستین اردوگاه باطل
آدم و حوا(ع) با تجربه کسب شده، دیگر از تیررس شیطان بیرون رفتند و دست شیطان از این دو کوتاه شد و از این پس شیطان سراغ فرزندان آدم(ع) رفت.
و داستان راستین دو پسر آدم را بر ایشان بخوان، آنگاه که قربانیای کردند. از یکیشان پذیرفته آمد و از دیگری پذیرفته نشد. گفت: تو را میکشم. گفت: خدا قربانی پرهیزکاران را میپذیرد. (مائده/ 27)
نام دو فرزند آدم را هابیل و قابیل گفتهاند؛ البته این دو نام در قرآن نیامده است و تورات نیز دو فرزند آدم را، هابیل و قائن، نامیده است. (عهد عتیق، پیدایش، باب 4) شیطان نخستین درگیری را بین هابیل و قابیل ایجاد کرد. مظهر عالی عبودیت، گذشتن از این دنیاست. قربانی و اعطای هدیه به خدا در آغاز، بسیار بزرگ و نمادین بوده است. آدم(ع) فرمود: باید برای خدا قربانی کنید. هابیل از بین گوسفندان، گوسفند خوبی که ارزش قربانی کردن برای خدا را داشته باشد، برگزید اما قابیل مقداری گندم از گوشه مزرعه خود چید و به قربانگاه برد. (تفسیر القمی، ج1، ص165 - تفسیر العیاشی، ج1، 309) این هم کار شیطان است، ولی چون نمود ندارد، خدا بر آن تأکید نمیکند. نشانه پذیریش قربانی این بود که صاعقهای میزد و آن را می سوزاند. قربانی هابیل آتش گرفت و سوخت. اینجا نخستین مراحل نفوذ شیطان آغاز شد. سراغ قابیل رفت و او را وسوسه کرد که فرزندان هابیل، فرزندان تو را تحقیر خواهند کرد که قربانی پدرتان پذیرفته نشد و قربانی پدر ما پذیرفته شد. از این رو قابیل حسادت کرد و تصمیم به کشتن هابیل گرفت. ( الکافی، ج8، ص113) هابیل گفت:
اگر تو بر من دست گشایی و مرا بکشی، من بر تو دست نگشایم که تو را بکشم. من از خدا که پروردگار جهانیان است، میترسم. و نخستین خونی که روی زمین ریخته شد، از پاکان بود. (مائده/ 28)
برخی چون میخواستند تاریخ را از مسیر اصلی خویش منحرف سازند، به بحث از نحوه ازدواج فرزندان آدم پرداختند. در حالی که درس این داستان، درس تجربه و شناخت نوع عملکرد شیطان است. اگر دانستن چگونگی ازدواج فرزندان آدم(ع) با هم لازم بود، خدا بیان میکرد. در روایات نیز معصومان(ع) ابتدائاً بدان نپرداختهاند و همیشه از ایشان سؤال شده و ایشان مجبور به پاسخ شدهاند. و جالب است که این نوع از پرسشها اصلاً در زمان رسولالله(ص) نیست. (تفسیر العیاشی، ج1، ص312) در زمانهایی این پرسشها مطرح میشود که منحرفان مسلط شدهاند و انحراف در مسائل را ایجاد کردهاند.
قابیل پس از قتل هابیل به جای اینکه توبه کند، مسیر را جدا کرد و نخستین اردوگاه حزب الشیطان درست شد. تا پیش از این تنها یک اردوگاه بود و قابیل نیز هر چند پیرو شیطان بود، ولی در اردوگاه آدم(ع) بود. انحرافات در طول تاریخ ناشی از اردوگاههای انشعابی بوده است. هر خط مستقیمی که در ادوگاه آدم بود، قابیل در اردوگاه خود خط انحرافی آن را مشابهسازی میکرد. این سو خداپرستی، آن سو بتپرستی، این سو نماز و آسایش روحی انسان، آن سو، شراب و بتپرستی و شکاکیت؛ این سو ذکر حق، آن سو موسیقی، تمام سرمنشأهای گناه طبق روایت، به وحی شیطان، در آن اردوگاه درست شد. (ر.ک: تفسیر ذیل آیه 121 سوره انعام) و این گونه تاریخ در تقابل اردوگاه حق و باطل به حرکت خویش ادامه داد.
تلاش مؤمنان در حفظ خط ایمان و جلوگیری از انحراف انسانها ادامه دارد و تلاش حزب شیطان برای خارج ساختن مؤمنان از مسیر عبودیت خداوند است. تهاجم از حزب شیطان و دفاع از حزب خدا و این جریان تا زمان نوح ادامه مییابد.
قرآن پس از بیان داستان آدم(ع)، داستان نوح(ع) را بیان کرده و تجسم فاصله زمانی آدم تا نوح(ع) را رها کرده و به بررسی دوران نوح پرداخته است.