و خداوند به من گفت: ... نبیای را برای ایشان، از میان برادران ایشان، مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم، به ایشان خواهد گفت. و هر کسی که سخنان مرا که او به اسم من گوید، نشنود، من از او مطالبه خواهم کرد. ( عهد عتیق، تثنیه، باب 18، شماره 18تا 20)
الف. تحریف تاریخ
نویسندگان جهان شیعه مسئله یهود را امری مهم به شمار آورده و درباره آن کتابهای بسیار نوشتهاند؛ چرا که بخش عمدهای از تاریخ قرآن، به بازگویی تاریخ بنیاسرائیل و یهود و رویارویی آنان با پیامبر آخرالزمان پرداخته است. و همین کافی است که بخش عمدهای از نویسندگان مسلمان به مسئلهای توجه کنند که قرآن بدان توجه فراوان کرده است. اما با نگاهی هر چند گذرا، به کارنامه آثار نویسندگان شیعه، چنین چیزی را نخواهیم دید! و حتی در کتابخانهها نیز در این زمینه آثار فراوانی یافت نمیشود. علت چیست؟ در پاسخ باید گفت: یهود برای تأثیر گذاری بر تاریخ، تلاش فراوان کرده و هزینههای هنگفتی را برای این کار و تحریف تاریخ صرف کرده است. ایجاد سیستمی برای حذف و سانسور کتابها و نوشتارهای ضد یهودی، از این جمله است. و این همه توفیق در تحریف تاریخ را، مدیون تمام آموزشهایی است که در دوران بیابان دیده است.
با بررسی اندک تاریخ، سرانگشت خود یهودیان را در جنگهایی که ضد خودشان شده، خواهیم یافت. بهرهگیری از حربه مظلومنمایی و دستیابی به هدف، یکی از مهمترین ابزار آنان است. گویی در طول تاریخ، دستی در کار بوده است که یهودیان را از سالهای پیش از میلاد تا قرون حاضر، همیشه ستمکش و در عین حال شجاع و راسخ در عقیده نشان دهد. آمار شگفتانگیز کشتارهای یهودیان که بیشتر به صورت اعدام دستهجمعی گزارش شده است، احتمال جعل و دست کم، تحریف را در ذهن تقویت میکند. (روژه گارودی، نویسنده و محقق فرانسوی که به دلیل تألیف کتابهای ضد صهیونیسم محاکمه شد. در یکی از تألیفات خود به موضوع یهودستیزی با افسانه نژادکشی بنیاسرائیل اشاره کرده و مطالبی شگفت از منابع غربی در اینباره آمده است (ر.ک: تاریخ یک ارتداد، ص176))
پس از عیسی(ع) تنها عنصر تهدید علیه بهود، پیامبر آخرالزمان بود که اوصاف او را که در تورات نیز آمده است، به دقت میدانستند آنان دست به تحریف معنوی زدند و آیات مربوط به پیامبر اسلام را به گونهای دیگر تفسیر کردند. (در این باره، ر.ک: حاج ببا قزوینی یزدی، محضرالشهود فی ردالیهود) خداوند درباره این عمل آنها میفرماید:
آنان که کتابی را که خدا نازل کرده است پنهان میدارند، تا بهای اندکی بستانند، شکمهای خود را جز از آتش انباشته نمی سازند. و خدا در روز قیامت با آنها سخن نگوید و پاکشان نسازد و برای آنها عذابی دردآور است. (بقره/174)
سازمان یهود که مجموعه گستردهای از اطلاعات را در اختیار دارد. پیامبر آینده را همانند فرزندان خویش، میشناسند. (خداوند در سوره بقره، آیه 146 میفرماید: اهل کتاب همچنان که فرزندان خود را میشناسند، او را میشناسند، ولی گروهی از ایشان در عین آگاهی، حقیقت را پنهان میدارند)
این سازمان که عیسی(ع) را به پیامبر مفقودالاثر تاریخ تبدیل کرد، و در حواریان عیسی(ع) نفوذ کرد، درمقابل تهدید نهایی که در صدد نابودی آن است، چه خواهد کرد؟
پس از حضرت عیسی(ع) سازمان یهود دیگر جز اسلام هیچ تهدیدی را در برابر خود نمیدید، آنان درباره اسلام و اهداف آن و آورنده و ادامه دهنده آن، اطلاعات جامع و کاملی داشتند با توجه به آموزشهای پیشین و تجربه ممتد در به گارگیری آن آموزشها و نیز با توجه به تأکید و پشتکاری که این سازمان در رسیدن به حکومت جهانی داشت، طبیعی است که در برابر این تهدید به برنامهریزی و مقابله بپردازد، همان گونه که در برابر عیسی(ع) ایستاد. شایعه فحشای مریم(س) و تصمیم به سنگسار ایشان (نساء/156) و براندازی عیسی(ع) همه از برنامههای یهود بود.
از مجموعه عملیات یهودیان میتوان دریافت که این عملیاتها برای مبارزه با پیامبر آخرالزمان، در سه مرحله طرحریزی شده بود.
1. ترور و جلوگیری از پیدایش پیامبر اکرم(ص) .
2. ایجاد موانع تأخیری بر سر راه ایشان برای جلوگیری از رسیدنشان به قدس؛ چون قدس محور خواسته یهود است و اگر این منطقه به دست پیامبر اسلام فتح شود، یهود برای همیشه نا امید میشود.
3. نفوذ در حکومت پیامبر خاتم(ص) و به دستگیری آن در صورت تشکیل .
ب. انتظار جهانی
در عصر بعثت، ادیان مدعی آن روز همچون مسیحیت و یهود، از شخصی میگویند که ظهور خواهد کرد و جهان را از فتنه و ستم و بی عدالتی پاک خواهد ساخت. بیشترین ترویج از سوی جهان مسیحیت است؛ کشیشان و عالمان مسیحیت به شدت در جهان آن روز، در فشار تهاجم شرک و کفر بودند. میخواستند با آن فساد مبارزه کنند و برای اینکه مؤمنان را در حرکت امید نگه دارند، آیاتی را که در انجیل مربوط به پیامبر است میخواندند.
آنان که از این رسول، این پیامبر امی، که نامش را در تورات و انجیل مییابند پیروی میکنند... (اعراف/157)
از آن سوی،یهودیان نیز منجی آخرالزمان را از خویش میدانند. کسانی که در مکه زندگی میکردند، به یمن، حبشه و شام هجرت داشتند. نجران یمن، مرکز مسیحیان بود که از اخبار مربوط به پیامبر آخرالزمان موج میزد. همه منتظر او بودند، آنان تا اهالی مکه رامیدیدند میپرسیدند: در شهر شما اتفاقی نیفتاده است؟ (السیره الحلبیه، ج1، ص113) چون مطابق کتابهای آنان، در جبل فاران، که همان جبل النور و غار حرا در مکه است، (التوحید، صدوق، ص427؛ عیون اخبار الرضا، ج2، ص148) پیامبر موعود، ظهور خواهد کرد. این خبر به مکه منتقل میشود و دهان به دهان میگردد. مسیحیان در عصر نزدیک به بعثت، به مکه مهاجر داشتند؛ یعنی کشیشها و عالمانی که علمای اسلام آن روز بودند، آستانه ظهور را نزدیک میدیده و برای اینکه حضور او را درک کنند، به مکه رفته بودند و بر اساس تفاوت برداشتهایشان از تورات و انجیل، نقاطی را که برمیگزیدند متفاوت بود. (دیرهای بین راهها، که در روایات اسلامی نام آنان به مناسبتهای مختلف آمده که مثلا امیرمؤمنان(ع) از آن عبور کرده یا سر امام حسین(ع) در راه شام بدانجا راه یافته است. از این گروهاند» بسیاری از اینها علمای مسیحی بودند که در این مکانها منتظر ظهور بودند. پسر عموی حضرت خدیجه، ورقه بن نوفل، از این جمله بوده است. با توجه به اینکه همه آبای پیامبر، موحد و مسلمان بودهاند (بحارالانوار، ج15، ص117) و از سوی دیگر، آخرین رسالت، رسالت عیسی(ع) بوده لذا میبایست آنها را از مؤمنان به دین اصلی عیسی(ع) دانست. حضرت خدیجه درباره پیامبر اطلاعات بسیاری داشته است و پیش از ازدواج ایشان را شناخته است. در همان سالهایی که پیامبر(ص) به دنیا آمد، برخی فرزند خود را به نام محمد نامگذاری کرده بودند که شاید فرزندشان همان کسی باشد که نوید آن را دادهاند. (ر.ک: السیره الحلبیه، ج1، ص131)
زمانی حضرت عبدالمطب برای تجارت به یمن رفته بود. یمن در عصر تولد پیامبر، تحت سلطه ایرانیان بود. فرماندار یمن از سوی دربار ایران، سیف بن ذی یزن بود. در ملاقات سیف با عبدالمطلب، گفتوگوهای جالبی روی میدهد. شبی سیف، عبدالمطلب را در خلوت فرا میخوند و میگوید: میخواهم رازی از رازهای خود را برای تو بازگویم و میخواهم آن را پنهان کنی تا هنگام ظهور فرا رسد. در شهر شما طفلی خوشرو و خوشبدن که یگانه اهل زمین است به دنیا آمده است. در کتابهای بنیاسرائیل وصف او از ماه شب چهاردهم روشنتر است. سیف پس از بیان ویژگیهای پیامبر موعود آهی از حسرت میکشد و میگوید: کاش در عصر پیامبری او بودم و از جان یاریاش میکردم. سپس عبدالمطلب را به پاسداری از او در برابر یهود سفارش میکند که اگر او را بیابند خواهند کشت. (بحارالانوار، ج15، ص148-150؛ البدایه و النهایه، ج2، ص329-330)
ج. تروریسم تاریخی یهود
اگر تروریسم را در تاریخ پیجویی کنیم، درمییابیم که یهودیان بنیانگذار آناند. ترور که واژهای فرانسوی است، معادل «فتک» در عربی و در فرهنگ سیاسی، به معنای کشتن غافلان هدفمند است؛ (النهایه، ج3، ص367) بنابراین ترور کور معنا ندارد. با نگاهی به سیره و روایات معصومان(ع) درمییابیم که آنان بزرگواران چنین امری را تجویز نکرده و خود نیز از آن پرهیز میکردهاند کشتن مجرمی که خود میداند تحت تعقیب و حکمش اعدام است، ترور و فتک به شمار نمیآید؛ بلکه آن را «اغتیال» گفتهاند. بنابراین ترور به مواردی اطلاق میشود که از سوی قاتل هشداری به فرد مورد هدف و تعقیب نمیدهند.
یکی از شخصیتهای یهودی که به دست یاران پیامبر(ص) کشته شد، کعب بن اشرف است. برخی کشته شدن کعب را نوعی ترور میدانند که رسول خدا(ص) مرتکب آن شده است. در حالی که با توجه به تعریف و ویژگیهای ترور، این قتل از این تعریف خارج است وقتی فتنه گریهای کعب از اندازه گذشت و به رویارویی تبلغاتی و نظامی با پیامبر و مسلمانان رسید، پیامبر رسماً و به طور علنی در مسجدالنبی دستور کم کردن شرّ او را صادر نمود، کعب نیز به خوبی میدانست اگر مسلمانان به او دست یابند، خونش را خواهند ریخت؛ بنابراین کشته شدن کعب از مفهوم ترور خارج است.
یهود با شناسایی نور نبوت در اجداد پیامبر(ص) و با تطبیق آن با علائم ذکر شده در کتابهای آسمانی سعی در خاموش کردن این نور داشتند. در این فصل به تلاشهای یهود در زمینه جلوگیری از پیدایش پیامبراکرم(ص) خواهیم پرداخت.
1. ترور هاشم
حضرت هاشم، جد اعلای پیامبر(ص)، مکی است، اما قبر ایشان در غزه فلسطین است! ایشان از مکه برای تجارت به سوی شام خارج شده و در یثرب مهمان رئیس یکی از قبایل مستقر در مدینه به نام عمروبنزیدبن لبید خزرجی میشود. هاشم با دختر عمرو، «سلمی» ازدواج میکند پس از ازدواج، هاشم، همسرش را به مکه برد، وقتی «سلمی» حامله شد طبق شرطی که هنگام ازدواج کرده بودند او را برای وضع حمل به نزد خانوادهاش در یثرب برگرداند و خود از آنجا برای تجارت به شام رفت، به هنگام رفتن به سفر، به همسرش سفارش میکند: احتمال دارد از این سفر باز نگردم. خداوند به تو پسری خواهد داد. از او سخت نگهداری کن. هاشم به غزه میرود و پس از پایان تجارت، آهنگ بازگشت میکند. اما در همان شب، به ناگاه دچار بیماری میشود. اصحابش را فرا میخواند و میگوید: به مکه باز گردید. به مدینه که رسیدند، همسرم را سلام برسانید و سفارش کنید فرزندم را که از او متولد خواهد شد؛ به او بگویید که آن بزرگترین دغدغه من است. پس قلم و کاغذی میخواهد و وصیتنامهای مینویسد که بخش عمدهای از آن در سفارش به پاسداری از فرزند است و اشتیاقش به زیارت او. (ر.ک: بحارالانوار، ج15، ص51-53)
موسی(ع) به یهودیان خبر آمدن پیامبراکرم(ص) را داده بود. اینان از قیافه او، پدر ومادر و نسل او، آگاه بودند و گنجینهای از اطلاعات را در اختیار داشتند و آنان مسلط به علم چهرهشناسی بودند که از موسی(ع) آموخته بودند و نسل به نسل به آنان منتقل شده بود. بنابراین، هاشم، در چشم آنها آشنا بود و یهودیان به خوبی میدانستند که پیامبر آخرالزمان، از نسل اوست. اما تیر آنها دیر به هدف خورد، و هنگامی هاشم ترور شد که نطفه عبدالمطلب در مدینه بسته شده بود.
2. ترور عبدالمطلب
فرزند هاشم در مدینه به دنیا آمد و رشد کرد. او را «شبیه» نامیدند به توصیه هاشم، مادر پاسداری او را بر عهده گرفت و جالب است که مادر دیگر ازدواج نکرد.
مردی از بنی عبدمناف به هنگام رفتن برای تجارت، در یثرب، میبیند یکی از بچهها در حال بازی، خود را فرزند هاشم میخواند. از حال او میپرسد؛ او خود را معرفی میکند و آن مرد این خبر را به مُطلب میرساند ( بحارالانوار، ج15، ص122-123؛ الکامل، ج2، ص6) و مُطلب، کودک را از این خانه فراری داده، همراه خود به مکه میبرد (بحارالانوار، ج15، ص158؛ الکامل، ج2، ص6) ، طبق نقل دیگری با توافق مادرش این کار را کرد. (الکامل، ج2، ص6) به هنگام مراجعت مُطلب و شبیه، یهودیان آنان را شناسایی کرده و به آنها حمله کردند که با اعجاز نجات یافتند. (بحارالانوار، ج15، ص59-60) وقتی مُطلب او را به مکه آورد، مردم به گمان اینکه او غلام مُطلب است، او را عبدالمُطلب نام نهادند و این نام بر او ماند. (در این زمینه، ر.ک: بحارالانوار،ت ج15، ص123)
3. ترور عبداالله
یهود در ترور عبدالمطلب ناکام ماند و از او عبدالله به دنیا آمد. عبدالله اهل مکه است و قبرش در مدینه درمقر یهود و این عجیب مینماید. درباره عبدالله، داستانها صریحتر است. یهودیان بارها دست به ترور او زدهاند و ناکام ماندهاند. (ر.ک: بحارالانوار، ج15، ص90-101)
روزی وهب بن عبد مناف، یکی از تاجران مکه، عبدالله را که آن روز جوانی بیست و پنج ساله بود، دید که یهودیان در میانش گرفتهاند و میخواهند او را بکشند. وی بترسید و گریخت و میان بنیهاشم آمد و فریاد زد: عبدالله را دریابید که دشمنان او را در میان گرفتهاند. عبدالله معجزهآسا نجات یافت. وهب که شاهد نجات معجزهآسای عبدالله بود و نور نبوت را در چهره او میدید، پیشنهاد ازدواج دخترش، آمنه و عبدالله را داد. این ازدواج مبارک سر میگیرد، (بحارالانوار، ج15، ص97،98و115)
گفتهاند: خانمی از کاهنان یهود را فرستادند که همسر عبدالله شود تا نطفه پیامبر آخرالزمان به این زن منتقل گردد. زن هر روز سر راه عبدالله را میگرفت و به او پیشنهاد ازدواج میداد. روز بعد از ازدواج عبدالله، دیگر آن پیشنهاد را نداد، عبدالله از او پرسید چرا این بار سخن پیشینت را تکرار ننمودی؟ گفت: نوری که در پیشانی تو بود دیگر نیست. عبدالله، ازدواج کرده بود. (ر.ک: مناقب آل ابیطالب، ج1، ص26؛ بحارالانوار، ج15، ص114؛ الکامل، ج2، ص4)
چند ماه پس از ازدواج آن دو و در شرایطی که آمنه باردار بود، عبدالله در راه بازگشت از شام بیمار شده، در مدینه از دنیا میرود. (تاریخ الطبری، ج1، ص579 وج2، ص 8؛ الکامل، ج2، ص5) تیر یهود برای بار دوم دیر به هدف میخورد. عبدالله به گونهای کاملاً مشکوک در یثرب رحلت میکند. اما نمیتوان خط ترور را ردیابی کرد.
4. تلاش برای ترور پیامبر(ص)
آوردهاند. فردای شب میلاد رسولالله(ص)، یکی از علمای یهود به دارالندوه آمد و گفت: آیا امشب در میان شما فرزندی متولد شده است؟ گفتند: نه. گفت: پس باید در فلسطین متولد شده باشد، پسری که نامش احمد است و هلاک یهود به دست او خواهد بود. آنها پس از جلسه سراغ گرفته و دریافتند که پسری برای عبدالله بن عبدالمطلب به دنیا آمده است. آن مرد را خبر کردند که آری در میان ما کودکی به دنیا آمده و قسم به خدا که پسر است. عالم یهودی از آنها خواست که او را نزد کودک ببرند. آنها او را به نزد کودک بردند، او تا بچه را دید، بیهوش شد، چون به هوش آمد گفت: به خدا قسم، پیامبری، تا قیامت از بنیاسرائیل گرفته شد. این همان کسی است که بنیاسرائیل را نابود میکند. چون دید قریش از این خبر شاد شدند، گفت: به خدا قسم، کاری با شما کند که اهل مشرق و مغرب از آن یاد کنند. (الکافی، ج8، ص300؛ الامالی شیخ طوسی، ص145-146)
محمد(ص) از همان نخستین روز تولد شناسایی شد. تیرهای یهود برای جلوگیری از پیدایش ایشان، همه به خطا رفته است و حال آنها برای دسترسی به هدف، باید محمد(ص) را از میان بردارند.
تلاشهایی برای جلوگیری از ترور پیامبر(ص)
الف. دوری از محیط مکه
اکنون عبدالمطلب وظیفهای خطیر به گردن دارد. پیامبر اکرم(ص) برای مادر و نیز جد مادری و جد پدری بسیار محبوب بود. عبدالمطلب، محبوبترین فرزندش، عبدالله، را از دست داده است و دختر وهب نیز دو ماه پس از ازدواج بیوه شده است. محصول ازدواج، یک پسر بسیار زیباست. اهمیت پاسداری از محمد(ص) برای سرپرستان ایشان کاملاً آشکار است. او در محیط مکه، که محل آمد و شد کاروانهای تجاری و زیارتی است در امان نیست. باید چارهای اندیشید. چاره در دور کردن محمد(ص) از مکه است، آن هم به گونهای مخفیانه و دور از چشم اغیار. پیامبر(ص) را به دایه میسپارند تا ایشان را در سرزمینی دورتر از مکه و به گونهای پنهانی نگهداری کند. فاصله بین منطقه سکونت حلیمه و مکه، بسیار دور بوده است.
با نگاهی به صفحات تاریخ درمییابیم که تاریخنگاران در علل به دایه سپردن محمد(ص) این موارد را برشمردهاند:
1. مادر پیامبر شیر نداشت و باید کودک را به دایهای میسپردند .
2. آب و هوای مکه بد بود و کودکان راطاقت زندگی در آن نبود .
3. رسم عرب بر آن بود که کودکان را به دایه میسپردند تا بیرون از شهر بزرگشان کنند.
هر سه دلیل به آسانی نقدپذیر است:
الف. روشن است که اگر مادر پیامبر شیر نداشت، باید دایهای از اهل مکه برای او میگرفتند تا نزد خود رشدشان دهد؛ نه دایهای از دور دست .
ب. آب و هوای مکه چه مدت نامناسب بوده است؟ آیا این بدی آب و هوا، پنج سال به طول انجامیده است؟؟! درباره اینکه در آن سالها آب و هوای مکه بد بوده باشد، شاهدی از تاریخ نمیتوان یافت. افزون بر آن، در صورت بدی آب و هوای مکه، بایستی مکیان و یا دست کم کودکان آنان، همه، به سرزمینی دیگر کوچیده باشند که چنین چیزی رخ نداده است .
ج. اگر عادت اهل مکه، به دایه سپردن کودک بود، پس چگونه است که دیگر عربها کودکان خویش را به دایه نسپردهاند، حتی آنان که هم عصر میلاد پیامبر یا پس از آن به دنیا آمدهاند، به دایه سپرده نشدهاند؟
آوردهاند که پیامبر را مدتی مادر حمزه شیر داد. چرا حمزه را که دو ماه بزرگتر از پیامبر بود، به دایه نسپردهاند؟ افزون بر اینها، نوزاد، تنها دو سال شیر میخورد، چرا پیامبر را پنج سال نزد حلمیه فرستادند؟! مادر موسی(ع) با اینکه چند فرزند دیگر نیز داشت، در زمان اندکی که از فرزندش دور شد، نزدیک بود از غم و غصه، جریان را افشا کند. پس چرا این مادر پنج سال دوری فرزند را تحمل کرده است؟! اینجا شأن مادر پیامبر اکرم(ص) آشکار میشود که برای حفظ حیات نبی، از تمام خواهشهای مادری خویش هم چشم فرو بسته و حتی یک کلمه به عبدالمطلب اعتراض نکرده است. بنابراین همانگونه که گفتیم ورود و خروج غریبهها در مکه عادی است و به آسانی میتوانند در این شهر افراد را ترور کنند؛ از این رو تنها راه پیش روی عبدالمطلب این است که حضرت را ناپدید کند.
اما چرا عبدالمطلب، محمد(ص) را پس از پنج سال به مکه بازگرداند؟ در تاریخ دلایلی بر علت بازگرداندن پیامبر(ص) نقل نمودهاند.
در حدیثی که «شق صدر» نام گرفته، آمده: هنگامی که پیامبر(ص) نزد حلیمه بود، با فرزندان حلیمه به چوپانی میرفت. در کی از همان ایام کسی آمد و سینه محمد را پاره کرده، لختهای خون از آن بیرون آورد و گفت: این نصیب شیطان از توست. سپس محل را در طشتی از طلا و آب زمزم شست و رفت. کودکان نزد حلمیه دویدند و فریاد زدند: محمد کشته شد، محمد کشته شد. (صحیح المسلم، ج1، ص102؛ مسند احمد، ج3،ص 121، 149و 288؛ المستدرک، ج2، ص528)
پس از آن حلیمه او را نزد جدش برگردانده و به عبدالمطلب گفت: نمیتوانم از فرزندت نگهداری کنم. او جن زده شده است. (السیره النبویه، ج1، ص165) عبدالمطلب نیز او را تحویل گرفت.
این حدیث را جعل کردهاند تا خط اصلی داستان گم شود. در واقع، علت بازگرداندن حضرت به مکه، آن بود که حضرت را شناسایی کرده بودند و میخواستند ایشان را با خود ببرند. نقلهای دیگران این مطلب را تأیید میکنند. (ر.ک: السیره النبویه، ج1، ص108؛ ر.ک: تاریخ الطبری، ج1،ص574-577) آن منطقه دیگر امن نبود؛ بنابراین حلیمه دیگر توان پاسداری از پیامبر را نداشت.
اگر یهودیان از حضرت موسی(ع) نام شیردهنده (حلیمه) را نیز پرسیده بودند، در هفته اول او را مییافتند. تنها به دلیل ضعف اطلاعات یهود در این زمینه، یافتن پیامبر(ص) پنج سال طول کشید. احتمالاً در کار نگهداری از اطلاعات مربوط به پیامبر در مکه، خلل حفاظتی ایجاد شده که او را پیدا کردند از این به بعد عبدالمطلب محافظ محمد(ص) شد. خداوند متعال بر رسولش، منت میگذارد و میگوید:
آیا تو را یتیم نیافت و پناهت داد (ضحی/6)
اگر در این یتیم و دشمن پیچیدهای که داشته است، دقت شود، به معنای آیه پی میبریم.
ب. پاسداری مداوم
پس از آنکه حلیمه پیامبر اکرم(ص) رابه عبدالمطلب بازگرداند، ایشان حفاظت از آن فرزند را بر عهده گرفت. رفتار عبدالمطلب نشان میدهد اهمیت حفاظت از محمد(ص) برای ایشان کاملاً روشن بوده است که حتی هنگام جلسات دار الندوه نیز، ایشان راهمراه میبرد و به جای خود مینشاند. مورخان سفری برای پیامبر(ص) همراه مادرشان، به مدینه نقل کردهاند که نمیتوان آن را به آسانی پذیرفت؛ (السیره النبویه، ج1، ص168) چون یثرب آلوده به یهودیان است و عبدالمطلب از اهمیت این موضوع کاملاً آگاه است. پدر و مادرش به او وصیت کردهاند که مراقب این فرزند باشد و او را از یهود پنهان کند و خود نیز بارها کینه و هجوم یهود به او را دیده است؛ از این روی دور از ذهن است که این فرزند با مادر و یا ام ایمن به یثرب سفر کنند و آنجا مادر از دنیا برود و این کودک را ام ایمن به مکه باز گرداند. این از پیچیدگیهای تاریخ است که آیا این حادثه واقعیت دارد یا نه؟ دلیل واقعی مرگ مادر پیامبر(ص) چیست؟ برای چه کاری به مدینه رفته است؟ چرا با وجود خطرات فراوان کودک رانیز با خود برده است؟ آیا مادر در درگیری با یهود، فدایی فرزند شده است؟ اینها پرسشهایی است که با مراجعه به تاریخ به ذهنمان میرسد و نیازمند بررسی و تحقیق است. اهمیت حفاظت از نبی اکرم در نظر عبدالمطلب با دیدن وصیتنامه او به ابوطالب آشکار میشود.
نبی مکرم هشت ساله بود که مرگ عبدالمطلب فرا رسید. رسم عرب بر وصیت به فرزند بزرگتر است. در حالی که ابوطالب فرزند بزرگتر عبدالمطلب نیست و برادر بزرگترش نیز زنده است، عبدالمطلب بر خلاف رسم عرب، او را وصی خود قرار میدهد. بیش از دو سوم وصیتنامه، سفارش بر حفاظت از کودک است: اگر به من قول ندهی که از این کودک حفاظت کنی، من راحت جان نخواهم داد و ابوطالب دست پدر را میگیرد و قول میدهد که با جان و مال از این کودک پاسداری کند. (ر.ک: کمالالدین و تمام النعمه، ص172؛ الخرائج و الجرائح،ج3، ص1070)
پس از عبدالمطلب، حفاظت نبیاکرم بر عهده ابوطالب قرار میگیرد ایشان چهار سال، از تجارت دست میکشد تا اینکه قحطی در مکه فشار میآورد پذیرایی از میهمانان حج نیز به عهده ابوطالب است. اوضاع سخت میشود و او باید به تجارت رود؛ ولی نمیتواند پیامبر(ص) را در مکه تنها بگذارد. در مسیر نیز همواره مراقب پیامبر(ص) است. به بصری الشام میرسند. بصری، مدرسه علمیه جهان مسیحیت و محل تربیت مبلغان آن روز بود؛ منطقهای سرسبز و آباد که به طور طبیعی کاروانها در آنجا منزل میکنند اهالی آن مدرسه و دیگران هم با آنها خرید و فروشی دارند. این بار که این کاروان میرسد، پیکی از جانب بحیرا، بزرگ مدرسه، به استقبال آنان میآید و آنان را به مهمانی فرا میخواند.
چندین سال کاروانها از این مسیر میگذشتند و مسئولان مدرسه کاری با آنان نداشتند؛ اما این بار کاروانیان را به میهانی فراخواندهاند. همراهیان ابوطالب از این دعوت شگفت زده میشوند؛ اما دعوت را میپذیرند. ابوطالب، پیامبر(ص) را همراه خود میبرد، ولی در سمت بحیرا نمینشاند. در نقل داستان بحیرا آن قدر اختلاف هست که نشان میدهد به گونهای میخواهند این داستان را آلوده و خراب کنند. در حالی که در کشف دو مطلب، این داستان بسیار پرمغز است:
1. انتشار اطلاعات مربوط به پیامبر در آن روز و میزان گفتوگو در این باره، بسیار فراوان بوده است .
2. میزان خطر یهود برای پیامبر(ص) به اندازهای بوده که بحیرا نیز این مطلب را میدانسته است.
نقلهایی در ابتدای داستان افزودهاند تا داستان را از ابتدا به انحراف و ابتذال بکشانند. نقل میکنند که محمد(ص) را نزد مال التجاره گذاردند و رفتند و یا میگویند: هنگامی که ابوطالب رهسپار تجارت بود، محمد(ص) به او گفت که من یتیم بی کس را در مکه میگذاری و میروی؟ (کمال الدین و تمام النعمه، ص187) این درست نیست، آیا میتوان پذیرفت نوجوانی این چنین که به نقل متواتر تاریخ، بسیار فهیمتر از دیگران بود، نزد عمو این گونه سخن گوید؟ آن هم عمویی که آن دستور حفاظتی را گرفته است. این مقدمات همه برای کاستن از ارزش سخنی است که بحیرا در اینجا دارد. بحیرا پرسید: این کیست؟ گفت: فرزندم. بحیرا گفت: نه، او فرزند تو نیست. پدر و مادر او از دنیا رفتهاند. ابوطالب گفت: آری، درست میگویی. من عموی اویم. بحیرا از ابوطالب اجازه میگیرد که با محمد(ص) گفتوگو کند. پس به پیامبر(ص) عرض کرد: تو را به لات و عزی سوگند میدهم، که مرا پاسخ بگویی. حضرت خشمگین فرمود: مرا به ایشان سوگند مده که هیچ چیز را به اندازه اینان مغبوض نمیدانم.
بحیرا با خود اندیشید و گفت: این یک نشانه، سپس از حضرت پرسشهایی کرد و پاسخ آن را گرفت و آنگاه به دست و پای حضرت افتاد و او را مکرر بوسید و گفت: اگر زمان تو را دریابم، در پیش روی تو شمشیر میزنم و با دشمنانت جهاد میکنم. سپس در مدح و فضل حضرت سخن گفت و از ابوطالب خواست که او را به شهرش بازگرداند، مبادا یهود بر او دست یابند .
زیرا که هیچ صاحب کتابی نیست که نداند او به دنیا آمده و اگر او را ببینند، به یقین خواهند شناخت. (کمالالدین و تمامالنعمه، ص182-186؛ بحارالانوار، ج15، ص408-410؛ الطبقات الکبری، ج1، ص97)
تذکر بحیرا، احساس خطر برای رسولالله است. دشمنی یهود با پیامبر آخرالزمان به اندازهای بود که بحیرا نیز که عالمی مسیحی است، آن را دریافته است و گمان میکند ابوطالب از آن بی خبر است. ابوطالب از همانجا پیامبر(ص) را برمیگرداند و جالب اینکه هفت یهودی برای ترور او تا نزد بحیرا آمدند (تاریخ الطبری، ج2، ص33-34) به هر حال ابوطالب بعد از این سفر هرگز به سفر نرفت. (ر.ک: بحارالانوار، ج15، ص407)
ابوطالب در حفاظت از نبی اکرم با درایت کامل از هیچ چیز کم نگذاشته بود. سر سفره پیش از پیامبر غذا میخورد تا ببیند مسموم هست یا نه، سپس آن را جلوی پیامبر میگذاشت. شبها در کنار محمد(ص) میخوابید و بچهها را در کنارش میخواباند که اگر شب خواستند او را ترو کنند از خواب بیدار شود. ابوطالب در همه مکانها نخست خودش قدم میگذاشت تا از نبود دشمن مطمئن شود. (ر.ک: بحارالانوار،ج15، ص407) تا 25 سالگی اوضاع نبیاکرم(ص) به همین روش بود. حضرت در این سن تقاضای تجارت میکند.
ج. تحریفها و ترورهای شخصیتی در تاریخ
یکی از راههای بی اثر کردن سخن و مبارزه با حق، ترور شخصیتی بوده است. دستهایی را در تاریخ میتوان یافت که با جعل روایات و یا تاریخ و یا رفتارهای تحقیر کننده، دست به ترور شخصیتی زدهاند. در اینجا برخی از تحریفها و ترورها را بررسی میکنیم.
1. ترور شخصیت خدیجه
پیامبر برای تجارات باید از خدیجه(س) مال التجاره بگیرد. داستان ازدواج نبیاکرم، از این جهت مهم است که ببینیم آیا خطی وجود داشته که خدیجه(س) را هتک کند و از ارزش او بکاهد. حتی یکی از ابزارهای آزار پیامبر(ص) و فاطمه زهرا(س)، نکوهش ایشان به خدیجه(س) بود. اینها نشان میدهد دستی در کار بوده و میخواستند حضرت خدیجه را تحقیر کنند؛ بنابراین اینکه میگویند ایشان دو بار ازدواج کرده بود. همه از جعلیات است. (برای نمونه بنگرید. سخن یکی از زنان پیامبر(ص) خطاب به ایشان رادر بحارالانوار، ج16، ص8، کشف الغمه، ج2، ص131)
خدیجه دختر مکه بوده است پسر عموی ایشان ورقه بن نوفل از کشیشان و بزرگان است. این نشان میدهد دین این خانواده مسیحیت بوده است؛ یعنی اسلام حقیقی آن روز. در نتیجه اطلاعات او در اختیار ایشان بوده است که پیامبری در مکه ظهور میکند. از این روی اطلاعات درباره پیامبر در این خانه بسیار، و خدیجه(س) مؤمن محض به عیسی(ع) است. اجمالاً باید دانست مکه جمعیتی دست نخورده ندارد که همه از اولاد اسماعیل باشند. بسیاری از ساکنان مکه مهاجرند.شهری است زیارتی، توریستی و تجاری یهودی و مسیحی و... که در مکه با هم زندگی میکنند.
بنابراین خدیجه(س) بر اساس آن اطلاعات منتظر پیامبر است تا همسر او شود. او سرآمد زنان مکه است. جمال، مال و مهمتر از همه، پاکدامنی او، زبانزد همگان است. در تجارت با مردان فراوانی روبهرو است و احدی نتوانسته او را به چیزی متهم کند. طبعاً خواستگارهای فراوان داشته است. اما ایشان به همه پاسخ منفی داد و برای همه مبهم است که چرا ایشان ازدواج نمیکند.
گویی ابوطالب نیز اموری را میدانست، از همین روست که از خدیجه مالالتجاره میگیرد. میسره مسئول دفتر خدیجه، که از مسیحیان با سواد است، همراه پیامبر میرود و گزارش سفر را مفصل برای خدیجه میآورد پیامبر اکرم دقیقاً دو برابر مالالتجاره را باز میگرداند (ر.ک: الخرائج و الجرائج، ج1، ص140؛ کشف الغمه، ج2، ص131) این از شخصی که برای نخستین بار تجارت میکند اعجاز است در گزارش، اموری بود که طبق علایم اهل کتاب، علایم پیامبری بود. (کشف الغمه، ج2، ص131) به محض گرفتن اطلاعات، شخصی را به منزل ابوطالب میفرستد و میگوید: من حاضرم با پسر شما ازدواج کنم. (الخرائج و الجرائج، ج1، ص140) این معنایش این است که ازدواج نکردن ایشان در مکه طلسمی شده بود و به محض اینکه بگوید من حاضرم ازدواج کنم. دیگر ازدواج قطعی است. در حالی که پانزده سال با هم اختلاف سنی دارند. نبی اکرم نیز میداند که خدا خدیجه را برای او نگه داشته است. خدیجه(س) امالائمه است؛ تنها زنی است که نامش در زیارتنامه معصومان آمده ایشان است، از باب نمونه در زیارت امام حسین(ع) آمده است: «السلام علیک یابن خدیجه الکبری» (تهذیب الاحکام، ج6، ص56) در حالی که هیج نامی را در کنار ائمه غیر از نام ایشان نمیبینید. هنگامی که ایشان این پیشنهاد را مطرح کرد، مکه بر او شورید.
در مجلس عقد حضرت، عدهای که قبلاً پاسخ منفی از خدیجه شنیده بودند، به گونهای میخواستند او را تحقیر کنند، و از این روی صحبت از مهریه کردند. حضرت خدیجه بلند شد و خطبه عقد را خواند و گفت:
( الکافی، ج5، ص375؛ وسائل الشیعه، ج20، ص264؛ بحارالانوار، ج16، ص14) ای محمد، خود را همسر تو ساختم و مهر را نیز از مال خودم قرار دادم.
این زن عاقل، آبروی خاندان را به زیباترین شکل با شکستن خود خرید. همه او را مسخره کردند و گفتند: مرد باید مهریه دهد یا زن؟ ابوطالب بلند شد و گفت: اگر داماد این باشد، زن باید مهریه بدهد و اگر فرزندان شما بودند باید آنقدر مهریه دهید تا به شما دختر دهند. (الکافی، ج5، ص375) این نشان میدهد که چقدر ابوطالب نسبت به نبی اکرم معرفت داشته است و تاریخ بی انصاف است که درباره ابوطالب ظالمانه میگوید: او مشرک از دنیا رفت.
2. ترور شخصیت پیامبر(ص)
پیامبر اکرم ازدواج کردند حضرت خدیجه از همان نخستین روز، همه اموال را به پیامبر بخشید. مدیریت اموال در اختیار پیامبر قرار گرفت. این اموال هم پیش از رسالت و هم پس از رسالت به شدت مورد نیاز بود. پیش از رسالت، حضرت شروع به رسیدگی به وضع مردم کرد و خانه امید همه آنها خانه پیامبر شد. اکنون او رئیس تجار مکه است. پول آن زمان درهم و دینار بود که وزن زیادی داشت. معمولاً در کاروانهای تجاری یک یا دو شتر تنها پول بود. دزدان نیز درصدد یافتن آن بودند. تجار هنگامی که مسیر یمن به مکه و مکه به شام را میپیمودند، پولشان را امانت میگذاشتند و هنگام برگشت میدیدند مقداری از آن کم شده است و کاری هم نمیتوانستند بکنند. پیامبر اکرم که وارد گردونه تجارت شد، تجار پول خود را نزد او به امانت میگذاشتند. و جالب اینکه این مسئله تا هنگام هجرت حضرت ادامه یافت. همانها که با او جنگ داشتند، هنگام تجارت پولشان را نزد او به امانت میگذاشتند. تا اینکه هنگام هجرت به مدینه، به علی(ع) فرمود: امانتهای مردم را بازگرداند. پیامبر اکرم با این خصایل میان مردم مشهور بود. در مکهای که کانون خطاست، خطایی از او سر نمیزند. از 25تا 40 سالگی در صف مقدم تجارت و خیرات و نیکیهاست. همه در مکه عاشق او هستند. اینکه پس از بعثت نتوانستند ایشان رادر مکه بکشند، به دلیل همین پیشینه است. در افکار عمومی، همه به محبتهای او بدهکارند.
الف. تحریف در چگونگی آغاز بعثت
چهل سال از عمر محمد(ص) میگذشت که رسالت به او ابلاغ شد. در داستان وحی دروغهای بسیاری نقل شده است. آوردهاند: پیامبر در غار حرا بود. جبرئیل آمد و گفت: بخوان: گفت: خواندن نمیدانم. حضرت را گرفت و فشار محکمی داد. سپس گفت: بخوان. دوباره حضرت گفت: خواننده نیستم. دوباره فشاری داد و گفت: بخوان، حضرت فرمود: چه بخوانم؟ گفت: اقرأ باسم ربک الذی خلق. (علق/1)
جبرئیل رفت و لرزشی بر حضرت عارض شد. از کوه پایین آمد و به سوی خانه رفت. سراسیمه فرمود: زملونی زملونی؛ مرا بپوشانید. خدیجه پرسید: چه شده است؟ گفت: بر عقل خویش میترسم. خدیجه نزد ورقه بن نوفل رفت. ورقه از حضرت سؤالاتی کرد و آنگاه گفت: هذا ناموس الأکبر. این همان است که بر موسی و عیسی نازل شده است . ترس حضرت کاسته شد و پیامبر اکرم(ص) بازگشت. (بحارالانوار، ج19، ص194و195؛ مناقب آل ابیطالب، ج1، ص42)
ب. بی سوادی پیامبر(ص)
آیا پیامبر اکرم خواندن نمیدانست؟! آیا اگر یک کلمه را به او میگفتند، نمیتوانست آن کلمه را تکرار کند یا اینکه از روی کتاب بخواند؟ فرض میگیریم پیامبر بیسواد بود و خواندن نمیدانست، مگر جبرئیل کتاب آورده بود؟ آیا تکرار کلمه به کلمه وحی، نیاز به سواد خواندن ونوشتن دارد؟!
طبق این داستان، جبرئیل آمده است تا وحی را کلمه به کلمه به پیامبر بگوید و او نیز تکرار کند. آیا محمد(ص) چهل ساله، بزرگ تاجران عرب و محبوب مردم، نمیتواند چند کلمه را تکرار کند؟! این اهانتی بزرگ به ساحت رسولالله است.
در معنای امی بودن پیامبر(ص) در روایات آمده است: آن بزرگوار منسوب به «ام القرا» یعنی مکه بوده است. (مجمع البیان، ج4، ص110؛ التبیان، ج4، ص201 ؛ تفسیر القمی، ج1 ص210) نیز در قرآن به معنای مکه به کار رفته است، آن جا که میفرماید: ولتنذر ام القری و من حولها. (انعام/92)
به جوادالائمه(ع) گفتند: مردم گمان میکنند پیامبر اسلام را به این جهت اُمی گفتهاند که نمیتوانست بنویسد. فرمود: لعنت خدا بر آنان باد، دروغ میگویند این سخن آنان کجا و سخن خدا که درباره پیامبر اسلام(ص) فرمود:
اوست خدایی که به میان مردمی بی کتاب، پیامبری از خودشان مبعوث داشت، تا آیاتش را بر آنها بخواند و آنها را پاکیزه سازد وکتاب و حکمتشان بیاموزد اگر چه پیش از آن در گمراهی آشکار بودند. (جمعه/2)
چگونه میشود پیامبر خدا چیزی را نداند و به ایشان بیاموزد. (علل الشرایع، ج1، ص124-125؛ بصائرالدرجات، ص225؛ الاختصاص، ص263) به خدا سوگند، پیامبر اسلام به 72 زبان میخواند و مینوشت. (علل الشرایع، ج1، ص125) چون اگر نمیتوانست بخواند و بنویسید، این خود نقص بزرگی برای پیامبری آن حضرت بود در صورتی که آن بزرگوار کوچکترین نقصی نداشت.
آن حضرت پیش از آن نمیخواند و نمینوشت تا بر دشمنان حضرت ثابت شود قرآن از سوی خداست و بر آن حضرت نازل میشود، نه اینکه از کسی بیاموزد و یا به دست خویش بنویسد. و خدا در این باره فرموده است:
تو پیش از قرآن هیچ کتابی را نمیخواندی و به دست خویش کتابی نمینوشتی. اگر چنان بود. اهل باطل به شک میافتادند. (عنکبوت/48)
امیرمؤمنان ودیگر اهل بیت(ع) نیز در محضر استادی زانو نزده بودند و با این حال عالم جامع علوم الهی بودند و حتی علی(ع) کاتب رسولالله نیز بود.
یهودیان بر اساس تهاجم روانی بر پیامبر میخواستند بین مردم شایع کنند که او قرآن را از روی کتابهای یهود نوشته است. هنگامی که چنین شایع میکردند، مردم نیز میگفتند: کسی که عربی را نمیخواند، کتابهای عبری شما را کجا خوانده است؟! یهودیان مجبور بودند بگویند: خدا به او آموخته است، اگر خدا به او آموخته. پس او پیامبر است.
آوردهاند: در سال هفتم هجری در جریان صلح حدیبیه، هنگام امضای عهدنامه، پس از اختلاف با سران قریش بر سر لقب پیامبر(ص) در عهدنامه (محمدرسولالله) پیامبر به علی(ع) فرمود لقبشان را از عهدنامه پاک کند. (الارشاد، ج1، ص120؛ بحارالانوار، ج20، ص359. طبری در نقل این جریان خود پیامبر را کاتب عهدنامه دانسته است، نه امیرمؤمنان(ع) را؛ الطبری ج4، ص38)
علی(ع) عرض کرد: مرا یاری چنین جسارت نیست. پیامبر(ع) فرمود: انگشتم را روی نامم قرار بده تا آن را پاک کنم. این جریان را نمیتوان به آسانی باور کرد. در این مدت بارها نام و لقب حضرت در برابر ایشان نوشته شده است. آیا ایشان نام و لقب خود را نمیتواند از دیگر کلمات تشخیص دهند؟ این پذیرفتنی نیست. افزون بر اینها، مسئله عدم امتثال امر از سوی امیرمؤمنان(ع) که در این داستان به چشم میخورد، بعید مینماید داستان حقیقی وحی این است: قرآن دو گونه نازل شده است: نزول دفعی و تدریجی. خداوند درباره نزول قرآن میفرماید:
ما در شب قدر نازلش کردیم. (قدر/1)
در جای دیگر میفرماید:
ماه رمضان که در آن قرآن نازل شده است. (بقره/185)
از این آیات میتوان دریافت که لیلهالقدر در ماه مبارک رمضان است؛ بنابراین قرآن در ماه رمضان نازل شده است. اگر این رمضان، رمضان سال بعثت باشد، نزول قرآن، دو ماه پس از بعثت پیامبر(27 رجب) است در این صورت، دیگر معنا ندارد که بگوید این قرآن را در ماه رمضان نازل کردیم؛ چون در ماه رجب(دو ماه پیش) نازل شده بود پس قرآن در رمضان پیش از بعثت، نازل شده است و دیگر معنا ندارد پیامبراکرم در غار حرا چیزی از آن نداند. اصولاً وحی بر قلب پیامبر نازل میشد:
اوست که این آیات را به فرمان خدا بر دل تو نازل کرده است. (بقره/97)
پیامبر اکرم در شب قدر کل قرآن را گرفته است. شب قدر واقعی در این عالم زمان ندارد. شب قدر وجود نازنین پیامبر اکرم است. او با قرآنش به دنیا آمده است. هیچ زمانی نبوده که قرآن را نداند. شأن پیامبر اسلام(ص) از عیسی(ع) بیشتر است. عیسی زمانی که در گهواره بود، از کتابش آگاهی داشت و فرمود:
من بنده خدایم، به من کتاب داده و مرا پیامبر گردانیده است. ( مریم/30)
بنابراین آیا میتوان پذیرفت قرآن را در چهل سالگی بر پیامبر اسلام(ص) بخوانند و او آن را نشناسد؟! در حالی که در روایات آمده است:
هنگامی که آدم(ع) بین آب و گل بود، من پیامبر خداوند بودم. ( مناقب آل ابی طالب، ج1، ص183-184؛ بحارالانوار، ج16، ص402و ج18، ص278و ج98 ص155)
اما رسالت از غار حرا آغاز شد و او اجازه ابلاغ یافت.
ج. ترس پیامبر و تردید و تشکیک در وحی
از دیگر جعلیات تاریخ، مسئله ترس پیامبر از جبرئیل و تردید و تشکیک ایشان در وحی است. مطابق این روایات، خود پیامبر در غار حرا در وحی خداوند تردید دارد و پس از بیان آن حالات، به خدیجه(س) و ورقه بن نوفل، درمییابد که وظیفه سنگین رسالت به او سپرده شده است! امیرمؤمنان(ع) ترس پیامبر و تردید و تشکیک ایشان را هنگام نزول وحی، نفی میکنند. حضرت در این باره میفرمایند:
همواره چونان بچه اشتری که در پی مادر خویش است، در پی او بودم. او از اخلاق خویش هر روز مرا پرچمی برمیافراشت و به پیرویام فرمان میداد. راه و رسم او چنین بود که هر سال چندی را در غار حرا میگذرانید، که تنها مرا رخصت دیدارش بود و کسی جز او را نمیدید. آن روزها تنها سرپناهی که خانوادهای اسلامی را در خود جای داده بود، خانه پیامبر(ص) و خدیجه بود و من سومینشان بودم. روشنایی وحی را میدیدم و عطر پیامبری را میبوییدم. به هنگام فرود وحی بر او- که درود خدا بر او و خاندانش باد- بی گمان ناله شیطان را شنیدم. پرسیدم: ای رسول خدا، این ناله چیست؟ در پاسخ فرمود: این شیطان است که از پرستیده شدن، نومید شده است. بیتردید آنچه را که من میشنوم، تو نیز میشنوی و آنچه را که من میبینم، تو نیز میبینی، جز این که تو پیامر نیستی، هر چند که وزیر منی و رهرو بهترین راهی. (نهجالبلاغه، خطبه 192 (قاصعه))
در این بیان حضرت امیر(ع)، هیچ سخنی از ترس و تردید پیامبر نیست.
آوردهاند: پیامبر(ص) پس از نزول وحی، فرمود: دثرونی دثرونی؛ مرا بپوشانید. (بحارالانوار، ج18، ص166-167) سپس آیه نازل شد:
ای جامه در سر کشیده، برخیز و بیم ده. (مدثر/1-2)
شاید این آیه برای زمانی است که تبلیغ باید علنی میشد. پیامبر اکرم به سال دعوتشان غیر علنی بود تا اینکه با این آیات، دستور تبلیغ علنی آمد. یعنی ای کسی که با حرکت پوششی میروی، برخیز و علنی دعوت کن.
اساس داستان وحی به آن شکل، بالاترین اهانتی است که در طول تاریخ به نبی اکرم(ص) شده است. برخی اصل داستان را میپذیرند و ترس حضرت را توجیه میکنند که به سبب سنگینی وحی بوده است. آیا واقعاً جبرئیل ترس دارد؟! آیا مقام پیامبر پایینتر از جبرئیل است که وقتی جبرئیل با او سخن میگوید، خسته و آزرده شود؟! هر چند در روایات آمده است که با نزول وحی، قطرات عرق بر پیشانی حضرت میریخت؛ ( کمالالدین و تمام النعمه، ص85) اما به اینها نیز باید با چشم تردید نگریست. اگر نزول جبرئیل چنین حالتی بر پیامبر ایجاد میکرد، پس چرا درباره فاطمه زهرا(س) که پس از پیامبر اکرم جبرئیل با ایشان سخن میگفت، چنین حالتی نقل نکردهاند؟! (الکافی، ج1، ص241) این گونه مطالب، در راستای هتک شخصیت رسولالله است.
در مقام و شخصیت حضرت رسول آمده است:
و او به کناره بلند آسمان بود. باز نزدیک شد و فرود آمد. پس رسید به مسافت دو کمان یا نزدیکتر از آن. (نجم/7و9)
در شب معراج هنگامی که با جبرئیل بالا میرفت. به مکانی رسیدند که جبرئیل به اندازه بند انگشت نیز نمیتوانست بالا برود، اما رسولالله بسیار بالاتر از آن راه یافت. ( ر.ک: تفسیر القمی، ج2، ص334؛ بحارالانوار، ج18، ص382)