دشمنترین مردم نسبت به کسانی که ایمان آوردهاند، یهود و مشرکاناند (مائده/82)
در بیشتر کتب تاریخ موجود، آن گونه که در تشریح عملیات بدر و احد سرمایهگذاری و ریشهیابی شده، در عملیات پیامبر(ص) با یهودیان کار پژوهشی صورت نگرفته است. در تاریخنگاری معمول، عملیات پیامبر(ص) با یهود همیشه نبردی کم ارزش و دست دوم است. در حالی که تمام نیروی مشرکان تنها در سه عملیات بدر، احد و خندق پایان میپذیرد، اما یهود تا پایان عمر پیامبر(ص) دست از مبارزه نمیکشد، عملیاتهای یهود از پیچیدگی خاصی برخوردار است. از پیش از تولد پیامبر(ص) تا زمان رحلت ایشان که حضرت سپاه اسامه را برای نبرد موته آماده کرده بود. بارها یهود و پیامبر(ص) رویاروییهایی داشتهاند، ولی تاریخنگاران به این سلسله عملیات توجه لازم نکرده و آن را بررسی نکردهاند.
یکی از کیدهای یهود در عملیاتها این بود که ضربات خود را به دین خاتم میزدند و سپس به گونهای آن را بیان میکردند که گویی آنهایند که مظلومانه مورد هجوم قرار گرفتهاند. برای اثبات این مطلب کافی است زمان حساس عملیاتهای بنیقینقاع و بنینضیر و بنیقریظه و نوع عمل آنها را مورد دقت قرار دهیم.
این مطلب خود به تنهایی نشانگر آن است که در طراحی عملیات، یهود با زیرکی بسیاری عمل میکرد، در حالی که در عملکرد مشرکان نوعی روحیه عجولانه هویداست. باید در نظر داشت این مطلب که در نبردهای فیزیکی و روانی پیچیده علیه پیامبر اسلام(ص)، مقصر دانستن صرف مشرکان، ما را به بیراهه میبرد و تحلیلهای تاریخی ما را ناقص میکند، مناسب است برای رسیدن بهتر به حقیقت تاریخ، اتحاد مشرکان، یهود و منافقان را مدنظر قرار دهیم و از تحلیلهای تک محوری بپرهیزیم.
بنیقینقاع، نخستین شورش یهود
بنیقینقاع، نخستین گروه یهودی است که پیمان خویش را با پیامبر خدا نادیده گرفت و با مسلمانان وارد جنگ شد.
پس از بازگشت پیامبر از بدر، در شوال سال دوم هجری یهود بنیقینقاع، عهد خود را شکسته، خیانت را آشکار کردند. (در خصوص این پیمان، در صفحات آینده، توضیح داده خواهد شد.) پیامبر در پی آنها فرستاده در بازار بنیقینقاع جمعشان کرد و در جمع آنان فرمود: شما میدانید که من پیامبر خدا هستم... پس، پیش از آنکه حادثهای مانند بدر برای شما پیش آید، اسلام آورید و مراقب باشید. یهودیان گفتند: ای محمد، به آنچه با قوم خود در بدر انجام دادی مغرور نشو که آنان مرد جنگ نبودند و اگر ما به جنگ تو آییم، خواهی دید که جنگجویانی مانند ما نیست. (المغازی، ج1، ص176؛ السیره النبویه، ج2، ص47؛ تایخ الطبری، ج2، ص172؛ اعلام الوری، ج1، ص175) این قبیله که شجاعترین قبیله یهودیان به شمار میرفتند. (الطبقات الکبری، ج2، ص21؛ المغازی، ج1، ص178) هیچگونه کشت و زرعی نداشتند و کارشان زرگری بود؛ (الطبقات الکبری، ج2، ص21؛ انسان الاشراف، ج1، ص309) در همین اوقات، مردی یهودی از قبیله بنیقینقاع در بازار این قبیله، دو طرف دامن زنی انصاری را که در مغازه مردی یهودی نشسته بود با میخ به زمین چسباند، زن که متوجه کار او نشده بود به هنگام برخواستن پشتش برهنه شد و یهودیان به او خندیدند، مردی مسلمان که آنجا بود آن یهودی را به قتل رساند، یهودیان نیز بر سر او ریخته، او را کشتند و عهد با پیامبر را شکسته و به جنگ برخاسته، در قلعههای خویش مستقر شدند. حضرت تصمیم گرفت پاسخ این خیانت را با قدرت بدهد. مسلمانان پانزده روز آنان را در میان دژهایشان محاصره کردند تا بنیقینقاع ناچار به تسلیم شدند. رسولخدا(ص) دستور بستن همه راهها را صادر کرد و قصد مجازات جدی آنان را داشت و به گفته مورخان تصمیم به کشتن تمام آنان داشت. (المغازی، ج1، ص178؛ الطبقات الکبری، ج2، ص22؛ تاریخ الطبری، ج1، ص173) اما هم پیمانان ایشان وارد میدان شده آنقدر وساطت کردند که حضرت دست از خونشان شست و راضی به کوچاندن آنان شد. برای نمونه، عبدالله بن ابی پس از اسارت بنیقینقاع نزد پیامبر آمد و از آن حضرت خواست درباره هم پیمانان یهودیاش نیکی کند. وقتی رسول خدا به او توجهی نکرد، جسورانه دست در گریبان زره آن حضرت کرد و با تندی خواسته خود را تکرار کرد. پیامبر فرمود: رهایم کن، اما عبدالله همچنان بر آزادی بنیقینقاع پافشاری کرد و گفت: آیا میخواهی چهارصد زرهپوش و سیصد بیزره را که در مواقع حساس به کمکم شتافتهاند، درو کنی؟ رسول خدا که وضع را چنان دید، مجبور به آزادی بنیقینقاع شد البته اموالشان را مصادره نموده و تبعیدشان کرد. (السیره النبویه، ج2، ص48و49؛ انساب الاشراف، ج1، ص309؛ المغازی، ج1، ص176-180؛ تاریخ الطبری، ج2، ص173)
بنینضیر، جنگ طمعکارانه یهود
پس از نبرد احد و بازگشت سپاهیان اسلام به مدینه، بنینضیر، با سوءقصد به جان پیامبر(ص) پیمان خود را شکستند. شرایط این نبرد بسیار بحرانی بود و روحیه مردم چندان مناسب جنگ نبود. نکته مهم در این رویارویی، نقش همپیمانان یهود در مدینه است که با وعده یاری یهود آنان را به مقاومت تشویق میکنند. (السیره النبویه، ج2، ص191؛ المغازی، ج1، ص364-368؛ تاریخ الطبری، ج2، ص225)
رسولالله(ص) فرمان حرکت داد. سپاه اسلام به سوی قلعه بنینضیر حرکت کرد. یهودیان با دیدن رسول خدا(ص) و اصحابش، درون قلعههایشان رفتند. سپاه اسلام، قلعه را محاصره کرد و این محاصره به طول انجامید. یکی از دلایل این محاصره آن بود که ارتباط یهود با منافقان مدینه که قول همکاری داده بودند، قطع شود. بدین ترتیب بعد از شش روز- طبق نقل دیگری پانزده روز- محاصره و نرسیدن کمک از سوی منافقین و تخریب املاک بیرون قلعهشان توسط مسلمین، یهود تسلیم شد مشروط به اینکه جانشان در امان باشد و جز اسلحه، هر اثاثیهای که شترشان قدرت حمل آن را دارند با خود بار کرده ببرند جالب اینکه به هنگام کوچ اجباری، زنهایشان را وادار به دف زدن و آواز خواندن نموده، نوازندگانشان نوازندگی کردند تا وانمود کنند که خوار و زبون نیستند.
منافقان مدینه، هنگام کوچ بنینضیر، با ناراحتی آنان را بدرقه کردند زیدبن رفاعه در جمع بنیغنم، به عبداللهبن ابی در گوشی میگفت: از نبود بنینضیر در مدینه وحشت میکنم، ولی آنان به سوی عزت و ثروت میروند و به سوی قلعههایی بلند که مانند اینجا نخواهد بود. (المغازی، ج1، ص371-376؛ السیره النبویه، ج2، ص191-192؛ تاریخ الطبری، ج2، ص225-226)
به اتفاق مفسران و مورخان، آیات دوم تا پانزدهم سوره حشر درباره رویداد بنینضیر نازل شده است؛ به گونهای که ابن عباس آن را سوره نضیر نامیده است. (صحیح البخاری، ج6، ص58)
خندق، آتش یهود، جنگ مشرکان
هیئتی از رؤسای یهود بنینضیر و بنیواثل به مکه رفته با ابوسفیان مذاکره و او را تحریک به گردآوری نیرو کردند. انگیزه تحریک آنها نیز نزدیک بودن پیروزی در عملیات احد، یأس مشرکان که در جنگ بدر حاصل شده بود، تبدیل به بارقه امید شد؛ امید به اینکه میتوانند پیامبر(ص) رااز میان بردارند. سپس همین هیئت به سراغ قبایل دیگر شبه جزیره رفته، آنها را نیز برای حمله به مدینه با خویش همرأی نمودند.
در عملیات پیش نیز یهودیان بنینضیر به مشرکان قول داده بودند، اما عمل نکرده بودند. اما این بار قول دادند که همزمان عملیات انجام دهند. پس از رفت و آمد فراوان، یهود، لشگر دههزار نفری مشرکین که از تمام جزیره العرب جمع شده بودند و به سمت مدینه حرکت کرد. پیامبراکرم(ص) مردم مدینه را جمع کرد و نظر خواست. مردم که از مشاوره جاهلانه سال گذشته خود در جنگ احد ضربه بسیار دیده بودند. گفتند: همان یک بار که سال پیش نظر دادیم ما را بس است، حرف حرف شما باشد. سلمان (سلمان برده یک یهودی بود که با ورود پیامبر(ص) به مدینه اسلام آورده بود و طبق قراردادی که به امر پیامبر(ص) با اربابش بست، توانست با مساعدت مسلمین، قیمت خود را پرداخته و آزاد شود و این نخستین حضور آزادانه سلمان نزد رسولالله(ص) بود. (البدء و التاریخ، ج5، ص112-113))
شایان توجه است که شهر مدینه از جانب غرب و شرق در محاصره دو رشته کوه و نام حره غربی و شرقی است، در ناحیه جنوبی هم حره جنوبی و کوه غیر موانع طبیعی این قسمت از شهروند و لذا تنها قسمتی که میتوان از آن به شهر نفوذ نمود قسمت شمالی است که کوه احد با فاصلهای نسبتاً زیاد در آن قسمت قرار گرفته است.
علت اینکه در نبرد سال قبل هم، مشرکین به احد آمدند. همین نکته بود، از آنجا که احد از شهر بسیار دور بود خندق در نقطهای جنوبیتر که بین کوه احد و کوه سلع بود حفر شد، خاک خندق در سمت مدینه ریخته شد. و لشگر سههزار نفری مسلمین بر دامنه کوه سلع که مشرف به خندق و سپاه احزاب بود استقرار یافت. این نحوه آرایش نظامی شاهدی روشن بر رعایت تاکتیکهای دشمن با دیدن این مانع دریافت که این طرح از عرب نیست. پیامبراکرم(ص) سههزار نیرو در مدینه بسیج کرده بود در همین زمان از داخل مدینه، بنیقریظه عهد خویش را با پیامبر(ص) نقض نموده و اعلان جنگ کردند. مسلمانان دیگر حتی درون مدینه هم امنیت نداشتند، چرا که یهود در داخل شهر به افرادی که در سر راه خود میدیدند تعرض میکردند این اوج خیانت و سوء استفاده یهودیان از رأفت پیامبر اسلام بود و نشان از عمق کینه آنها به اسلام داشت.
پامبر(ص) فرمود: رفت و آمد کنندگان مسلح باشند زنها را در قلعههایی جمع کردند و حسان بن ثابت که از شاعران بزرگ آن عصر بود را نزد آنان گذاشتند. در یکی از روزها، مردی یهودی به قصد تعرض در اطراف یکی از این قلعهها میگشت، صفیه عمه پیامبر(ص) به حسان گفت: از ما دفاع کن. حسان گفت: من جبهه نرفتم که نجنگم. من مرد جنگ نیستم. آن زن. شمشیر حسان را گرفت و آن یهودی را به هلاکت رساند! (تاریخ الطبری، ج2، ص241-242؛ السیره النبویه،ج 2، ص228)
محاصره بیش از بیست روز طول کشید، از طرفی داخل مدینه هم محاصره آمیز شد. به قدری شرایط سخت شد که منافقان لب به شکایت گشوده تصمیم فرار جمعی مردم از معرکه را شایع کردند.
منافقان و آنهایی که در دلهایشان بیماری است، میگفتند: خدا و پیامبرش جز فریب به ما وعدهای ندادهاند و گروهی از آنها گفتند: ای مردم یثرب، اینجا جای ماندن نیست. باز گردید و گروهی از آنها از پیامبر رخصت طلبیدند. میگفتند: خانههای ما را حفاظی نیست. خانههایشان بی حفاظ نبود. میخواستند بگریزند. (احزاب/12و13)
این حرفهایی بود که پشت خاکریز رد و بدل میشد چون سه عامل مهم وضعیت را بسیار سخت کرده بود: سرمای بهمنماه؛ گرسنگی و ضعف پس از ماه مبارک رمضان، چرا که در ماه رمضان خندق را کنده بودند ترس از ده هزار نیروی کاملاً مسلح و باران تیر، که به این سو میآمد. ترس و ضعف و سرما، نیرو را از پا در میآورد اوضاع سختی پیش آمده بود البته در آن سوی، مشرکان نیز گرفتار معرکهای سخت شده بودند. آنان جنگی کوتاه مدت را پیشبینی کرده بودند و آذوقهای اندک با خود آورده بودند. اما جنگ به طول انجامیده بود. افزون بر آن ترس و ضعف و سرما دامنگیر آنان نیز شده بود. خداوند فرمود:
در دست یافتن به آن قوم سستی مکنید. اگر شما آزار میبینید، آنان نیز چون شما آزار میبینند، ولی شما از خدا چیزی را امید دارید که آنان امید ندارند. و خدا و دانا و حکیم است. (نساء/104)
عمروبنعبدود و تعداد دیگری از قهرمانان عرب، از باریکهای در خندق عبور کردند، علیبنابیطالب(ع) با چند نفر که همراهش بودند سریعاً خود را به آن باریکه رسانده و آن جا را بستند. عمرو در شورهزار میان خندق و کوه سلع جولان میداد و مبارز میطلبید حضرت رسول به اصحاب فرمود: کیست که با او مبارزه کند؟ هیچکس پاسخی نداد؛ جز امیرمؤمنان(ع) که رهسپار میدان میشود. پیامبر(ص) فرمود: امروز تمام ایمان در برابر شرک قرار گرفت. عمرو در برابر چشمان حیرتزده مشرکان ومسلمانان با ضربت شمشیر علی(ع) از پای درآمد. با کشته شدن عمرو، روحیه دشمن شکسته شد. (ر.ک: تفسیر القمی، ج2، ص182؛ السیره النبویه، ج2، ص225؛ شرح نهجالبلاغه، ج13،ص285)
نقش نفوذیان پیامبر(ص) در سپاه شرک
بزرگترین متحدان قریش در این جنگ، غطفان و بنیقریظه بودند. ابوسفیان تصمیم گرفت هماهنگ با غطفان و بنیقریظه عملیات را به هر نحو ممکن آغاز کند. نعیم بن مسعود اشجعی، شبانه به سوی رسولالله آمد و اسلام خویش را ابراز کرد و گفت: من مسلمانی هستم که آنان از اسلام من آگاهی ندارند و با تمام این قبایل که به جنگ شما آمدهاند، دوستی دیرینه دارم. اگر دستوری دارید، اجرا میکنم. پیامبر(ص) فرمود: برو اتحاد این گروها را به هم بزن.
نعیم نزد ابوسفیان رفت و گفت: شنیدهام که بنیقریظه از نقض عهد با محمد(ص) پشیمان شده و نزد محمد(ص) فرستادهاند که ما ده تن از اشراف قریش را به گروگان میگیریم و به تو میدهیم تا بر عهد و پیمان خویش باقی باشیم و از ما راضی شوی. نعیم مأموریت خویش را به گونهای نیکو به انجام رسانید و سپس نزد بنیقریظه که آتشافروز جنگ بودند، رفت و خیرخواهی خود را ابراز کرد و گفت: اگر مشرکان عملیات را آغاز کنند و در جنگ شکست بخورند، فرار میکنند و به مکه میروند؛ اما شما اسیر میشوید و محمد(ص) همه شما را میکشد. گفتند: چه کنیم؟ گفت: بخواهید چند تن از رؤسای مشرکان نزد شما بیایند و همراه با شما بجنگند تا مطمئن شوید که اینها به خاطر دوستانشان به شما خیانت نخواهند کرد. او بعد شبیه این سخنان را به غطفانیها گفت و مخفیانه به اردوگاه اسلام بازگشت. ابوسفیان شب شنبه، شوال سال پنجم هجری تصمیم به حمله گرفت و نمایندگانی به دژ بنیقریظه فرستاد و گفت: اینجا منطقه زندگی ما نیست، چهارپایان ما در حال هلاکاند؛ شما آماده باشید فردا کار را یکسره میسازیم، فرمانده بنیقریظه در پاسخ گفت: فردا روز شنبه است. ما ملت یهود در چنین روزی دست به کار زدند و گرفتار عذاب الهی شدند. افزون بر این، ما در صورتی اقدام به جنگ میکنیم که عدهای از بزرگان احزاب به عنوان گروگان نزد ما باشند. ابوسفیان با شنیدن این سخن گفت: نعیم درست گفته است. او خیرخیواه ماست و بنیقریظه در صدد خیانتاند. از هم پیمانی با آنان چشم پوشید و تصمیم گرفت بدون آنان به جنگ با پیامبر(ص) رود. با این تردید خللی در سپاه شرک ایجاد شد و عملیات یک روز به تأخیر افتاد. (ر.ک: تفسیر القمی، ج2، ص181-183-و185-186؛ السیره النبویه، ج2، ص229-231)
امداد الهی
شب هنگام، توفانی به پا شد. توفان خاکها را به سمت مشرکان حرکت داد. چادرها را از جا کند و آتشها را خاموش کرد. مشرکان پشت سپرهایشان پناه گرفتند. برخورد شنها به سپرها صدای وحشتناکی ایجاد میکرد. مشرکان به شدت هراسیده بودند. ابوسفیان که از دستیابی به هدف نا امید شده بود، سران احزاب را جمع کرد تا تصمیم نهایی خود را بگیرند و تکلیف خود را مشخص کنند.
نقش نیروهای اطلاعات عملیات در پیروزی
پیامبر(ص) به یاران فرمودند: یکی به آن سو برود و خبری بیاورد. کسی از جا تکان نخورد. حذیفه را خطاب کرده، فرمودند: صدای مرا میشنوی و پاسخ نمیگویی؟! گفت: فدایت شوم، ترس و سرما و گرسنگی مانع بود فرمود: برو از آن سو خبری بیاور. هنگامی که بازگشتی جز من با هیچ کس چیزی نگو. حذیفه، چون داخل سپاه مشرکان شد، خیمه بزرگی دید که آتشی در آن افروختهاند. ابوسفیان را دید که از سرما میلرزید. و میگفت: ای گروه قریش، اگر به گمان محمد، ما با اهل آسمان میجنگیم، ما طاقت جنگ با اهل آسمان نداریم. اگر جنگ با اهل زمین است که ما مرد جنگیم. سپس گفت: اطرافیان خود را شناسایی کنید که در میانتان جاسوسی نباشد. حذیفه میان عمروعاص و معاویه بود. فوراً از سمت راستی پرسید: تو کیستی؟ گفت: عمروعاص. از سمت چپی پرسید: تو کیستی؟ گفت: معاویه با این ترفند،حذیفه شناسایی نشد و کسی از او چیزی نپرسید. سپس ابوسفیان به خالد بن ولید امر کرد که تو یا من برای آوردن ضعیفترها بمانیم و باقی سوار شده و بگریزند. حذیفه بازگشت و رویداد را به حضرت عرض کرد. سپاه دشمن گریخته بود و جنگ پایان یافته بود. اما پیامبر(ص) کسی را تا صبح از این جریان آگاه نساخت. (تفسیر، ج2، ص186-187؛ المغازی، ج2، ص487) این احتمال وجود داشت که ابوسفیان حذیفه را شناسایی کرده و اطلاعات غلط به او داده باشد و با انتقال این خبر از سوی حذیفه به مسلمانان، مسلمین منطقه را رها کنند، سپس ابوسفیان و سپاهیانش بازگردند و حمله کنند. پیامبر(ص) با این توصیه به حذیفه، مسلمانان را تا قطعی شدن فرار مشرکین در پشت خندق نگه داشت.
تنبیه مقتدرانه خیانتکاران یهود بنیقریظه
پس از فرار احزاب و اطمینان از این خبر، به فرمان خداوند، مسلمین اسلحه به زمین نگذاشته، مستقیماً به سراغ بنیقریظه رفتند که بر خلاف پیمان خویش، در زمان یورش دشمن، از پشت به مدینه هجوم آورده بودند سپاهیان پیامبر قلعههای بنیقریظه را محاصره کردند. این محاصره پانزده روز به طول انجامید. پس از اینکه بنیقریظه از محاصره به تنگ آمدند، از پیامبر خواستند ابولبابهبن عبدالمنذر را که از هم پیمانان اوسی آنان بود، نزد آنان بفرستد تا با او رایزنی کنند. ابولبابه در جمع پریشان یهود حاضر شد. آنان پس از یادآوری کمکهای خود به اوسیان در جنگهای جاهلی و اظهار پشیمانی از پیمانشکنی خود با پیامبر، از او پرسیدند: آیا خواسته محمد(ص) را در تسلیم شدن بپذیریم؟ او گفت: آری، و در عین حال به گلوی خود اشاره کرد که یعنی تسلیم شدن برابر مرگ است. ابولبابه فوراً متوجه خیانت خود شد و با ناراحتی و پشیمانی از دژ بنیقریظه بیرون آمد و بدون اینکه نزد مسلمانان بازگردد، به مسجد رفت و خود را به ستونی بست و استغفار کرد. او هفت و یا به قولی پانزده روز در گرمای شدید خود را بسته بود و میگفت: یا میمیرم و یا توبهام پذیرفته میشود. دخترش تنها در موارد ضرورت و نماز او را باز میکرد. تا اینکه با نزول آیه ای خداوند پذیرش توبه وی را اعلام کرد. با اینکه خطای ابولبابه میرفت تا بنیقریظه را از تسلیم شدن باز دارد، (ر.ک: تفاسیر ذیل آیه 102 سوره النبویه.) اما به نقل این هشام تهدید امیرمؤمنان آنان را بعد از حدود یک ماه محاصره از قلعهها پایین کشید. علی(ع) همراه زبیر جلو رفته، فریاد زد: ای سپاه ایمان، به خدا سوگند، یا آنچه حمزه چشید، خواهم چشید یا قلعه را فتح خواهم کرد. اینجا بودکه بنیقریظه ترسیده، تصمیم به تسلیم گرفتند. (السیره النبویه، ج2، ص240) پس از تسلیم بنیقریظه، اوسیها نزد پیامبر(ص) آمده گفتند: بنیقریظه، هم پیمان ما بودند همان گونه که بنیقینقاع را به خاطر خزرج بخشیدی، اینها را هم به خاطر ما ببخش، پیامبر(ص) فرمود: آیا حاضرید سعدبن معاذ را که به عنوان حکم انتخاب شده بود حاضر کنند. سعد در جریان نبرد خندق تیر خورده، شاهرگ دستش قطع شده بود و حال خوبی نداشت. سعد را حاضر کردند نخست از بنیقریظه درباره حکمیت خود تعهد گرفت و گفت: آیا حکم مرا خواهید پذیرفت؟ گفتند: آری. آنگاه حکم کرد که مردان بنیقریظه کشته شوند و زنان و فرزندانشان اسیر و اموالشان قسمت مسلمانان شود. پیامبر فرمود: این همان حکم خداوند درباره ایشان است. (السیره النبویه، ج2، ص239-240) سعد پس از این رویداد، به دلیل شدت بیماری حاصل از جنگ، به شهادت رسید. (السیره النبویه، ج2، ص250)
یهود میتوانستند با پذیرش اسلام، اگر چه به زبان، جان خویش را از مرگ نجات دهند؛ اما آنان نه تنها از پذیرش اسلام که شرط سلامتشان بود، امتناع کردند؛ حتی حاضر نشدند بدون پذیرش اسلام، عفو و بخشش پیامبر رحمت را برای رهایی از مرگ بپذیرند. هنگامی که کعب بن اسد، بزرگ بنیقریظه را برای اعدام آوردند، به پیامبر(ص) گفت: اگر یهودیان مرا به ترس از شمشیر متهم نمیکردند، از تو پیروی میکردم. (المغازی، ج1، ص516) بناشبن قیس گفت: اگر آزاد هم بشوم، به قتلگاه قوم خود خواهم آمد تا همچون آنان کشته شوم. (المغازی، ج1، ص514) زبیربن باطا که بدون پذیرش اسلام مورد شفاعت پیامبر قرار گرفت، گفت: پس از مرگ بزرگان یهود، زندگی لذتی ندارد؛ مرا به قتلگاه ببرید و با شمشیر خودم مرا بکشید. (السیره النبویه، ج2، ص243) برخی نیز بدون آنکه اسلام آورند، به جهت بالغ نبودن یا شفاعت فردی از مسلمین آزاد شدند. (السیره النبویه، ج2، ص244؛ المغازی، ج2، ص504)
پیداست که حتی مسلمان شدن نیز شرط رهایی آنان نبوده است و آنان میتوانستند با اظهار پشیمانی از توطئه، به زندگی ادامه دهند. اما حاضر به این کار نشدند و مرگ را ترجیح دادند، با وجود این، آنان اگر زنده میماندند، همچنان به فساد و شورش و توطئه علیه حکومت نوپای اسلامی ادامه میدادند و هیچ عاقلی چنین دشمن قسم خوردهای را برای خود تحمل نمیکند. (در شماره کشتگان بنیقریظه میان مورخان اختلاف بسیار است ارقام مشهور، بین 600تا900 نفر میباشد، بعضی هم این ارقام را بیش از مقدار واقعی میدانند؛ ر.ک: السیره النبویه،ج2، ص241؛ المغازی، ج2، ص518؛ الارشاد، ج1، ص110-111؛ پیامبر و یهود حجاز، ص184-192)
صلح، پل پیروزی
در این شرایط که پیامبر(ص) خود را در میان سه ضلع مثلث یهود، مشرکین و منافقین میدید که به ترتیب در شمال، جنوب و داخل مدینه، مسلمین را در میان گرفته بودند، با یک حرکت دقیق، خیال خود را برای مدتی از ضلع جنوبی این مثلث شوم آسوده ساخت.
پیامبراکرم(ص) برای انجام عمره، محرم میشوند. به مشرکان خبر میدهند که رسولالله(ص) به سوی مکه میآید. آنان احساس کردند پیامبر(ص) قصد حمله به مکه را دارد. از آنجا که مشرکین آمادگی نبرد را نداشتند، هیئتی برای مذاکره فرستادند. حضرت فرمود: ما قصد عمره داریم. گفتند: نمیگذاریم. پیامبر(ص) فرمود: به زور وارد میشویم. گفتند: میجنگیم. همه اصحاب گفتند: یا رسولالله(ص) تا آخرین نفس میایستیم. مشرکان که آماده عملیات نبودند؛ هیئتی دیگر فرستاده گفتند: اکنون وقت جنگ نیست. شما اگر وارد مکه شوید، حیثیت ما شکسته میشود. امسال بازگردید و سال دیگر بیایید. حضرت از فرصت پیش آمده بهره گرفت و پیمان عدم تعرض به مدت ده سال را با مشرکین امضاء نمود و بدین ترتیب قدرتمندترین دشمن پیامبر(ص) یعنی جناح شرک، از مثلث سه جانبه بیرون رفت.
مطابق این پیمان، قریش و مسلمانان متعهد میشوند که مدت ده سال، جنگ و تجاوز را بر ضد یکدیگر ترک کنند تا امنیت اجتماعی و صلاح عمومی در نقاط عربستان ایجاد گردد. مسلمانان مقیم مکه، میتوانند آزادانه، شعائر مذهبی خویش را انجام دهند و قریش حق تعرض، آزار و تمسخر آنان را ندارد. (ر.ک: تفسیر القمی، ج2، ص309-313)
در جریان صلح حدیبیه، بیشتر اصحاب، خصوصاً یکی از صحابه به شدت مخالف صلح بود او بر آشفت و اعتراض کرد و به پیامبر(ص) گفت: آیا تو به راستی رسول خداوندی؟ فرمود: بله. گفت: مگر ما مسلمان و آنان کافر نیستند؟ پیامبر فرمود: بله. گفت: پس چرا ما خواری و ذلت را متحمل شویم؟ پیامبر(ص) فرمود: من بدانچه مأمورم عمل میکنم . آن صحابی به پاخواست و به اصحاب گفت: مگر او به ما وعده نداد که وارد مکه شویم؟ پس چگونه جلوی ما گرفته شده و باید به خواری بازگردیم. اگر من یار و یاوری داشتم، هرگز تن به این خواری نمیدادم. (شرح نهجالبلاغه، ج12، ص59؛ تفسیر القمی، ج2، ص311-312)
آیا شدت برخورد این صحابی با پیامبر(ص) در جریان صلح حدیبیه را باید به حساب تعصبات شدید او گذاشت یا اینکه حساسیت، ناشی از ارتباط و نقش او در این مثلث و درک عمیقش از نقشه دقیق پیامبر(ص) در انهدام این مثلث بوده است.
خیبر، قلعهای شکستناپذیر
پس از شکست یهود در مدینه چهارمین خاکریز یهود علیه پیامبر عملیاتی شد و یهود در خیبر به تجمع نیرو پرداخت و خیبر را که در شمال مدینه قرار داشت، را به پایگاهی برای توطئه و حرکتهای نظامی علیه پیامبر مبدل ساخت. یهودیان خیبر شمال مدینه را نا امن ساخته و مانع گسترش اسلام به آن مناطق بودند.
پس از شکست بنیقریظه، یهودیان خیبر و قبایل هم پیمان آنان با اطمینان به نیرو و امکانات خود، به خصوص قلعه شکست ناپذیر خیبر، نقشهای برای حمله به مدینه طرحریزی کردند. (ر.ک: المغازی، ج1، ص562-563)
اکنون مسلمانان دریافته بودند که جز با قطع ریشه فساد، توطئههای یهود پایان نخواهد یافت. پس از صلح حدیبیه و آسوده شدن خاطر مسلمین از جبهه شرک، به فرمان پیامبر(ص) سپاه شش هزار نفری مسلمین از مدینه به سوی خیبر رهسپار شدند. قابل دقت است که عملیات خیبر در آغاز محرم سال هفتم است. عملیات نظامی در ماههای حرام از نظر اسلام ممنوع است، اما دفاع جایز است. حرکت پیامبر در ماه محرم یعنی ماه ممنوعیت هجوم، نشان از دفاعی بودن حرکت دارد در حالی که نحوه بیان تاریخ، حرکت پیامبر را هجوم معرفی میکند. خیبر دارای دژهای مستحکم و امکانات نظامی فراوانی بود و به پشتوانه همین امکانات یهودیان گمان به شکست پیامبر داشتند و کمترین چیزی را که انتظار میکشیدند تضعیف و کند سازی حرکت اسلام بود یاران پیامبر، یک دژ را فتح کردند و گاه برای گشودن یک قلعه، روزها جنگیدند. با رسیدن مسلمانان به آخرین قلعه، عملیات قفل شد. این قلعه در قله کوه ساخته شده بود و دیوار بلندی داشت که در زیر آن خندقی کنده شده بود و عبور از آن ناممکن مینمود، پس از تلاش فراوان و نافرجام مسلمانان برای دستیابی به قلعه، پیامبر(ص) پرچم نبرد را به دست امیرمؤمنان میسپارد و پیروزی را برای مسلمانان به ارمغان میآوردند. امیرمؤمنان(ع) در قلعه را با دستان پرتوان خویش کند و آن را سپر قرار داد. (السیره النبویه، ج2، ص335) و آنگاه بر روی خندق انداخت تا رزمندگان از آن عبور کنند. (الارشاد، ج1، ص127)