من تمرد و گردنکشی شما را میدانم. اینک امروز که من هنوز با شما زنده هستم، بر خداوند فتنه انگیختهاید؛ پس چند مرتبه زیاده بعد از وفات من! میدانم که بعد از وفات من، خویشتن را بالکل فاسد گردانیده، از طریقی که به شما امر فرمودم، خواهید برگشت. و در روزهای آخر بدی بر شما عارض خواهد شد؛ زیرا که آنچه در نظر خداوند بد است، خواهید کرد و از اعمال دست خود، خشم خداوند را به هیجان خواهید آورد. )عهد عتیق، نثنیه، باب 31، شماره27(
میلاد موعود
دوران رنج بنیاسرائیل چهارصد سال به طول انجامید )کمالالدین و تمامانعمه، ج1، ص146؛ مطابق برخی روایات، عذاب بر بنیاسرائیل به طول انجامیده. آنان چهل روز به درگاه خدا ناله کردند که خداوند ظهور موسی را صدوهفتاد سال پیش انداخت. ر.ک: تفسیر العیاشی، ج2، ص154(. منجمان، فرعون )فرعون نامی است که به تمام پادشاهان مصر اطلاق میشده است. درباره نام فرعون عصر موسی، ر.ک: التبیان، ج1، ص220؛ تاریخ الطبری، ج1، ص271) را خبر کردند که موعود بنیاسرائیل، به زودی متولد خواهد شد. (فرج المهموم، ص27)
فرعون دستو داد، پسرانی که در بنیاسرائیل متولد میشوند را گرفته و بکشند؛ (بقره/49 - اعراف/ 141؛ ابراهیم/6 – القصص/4) قابلههایی، مأمور شناسایی زنان حامله اسرائیلی شدند و برنامه کشتن پسران اسرائیلی مدتهای مدید، دنبال میشد تا جایی که بزرگان قبطی نزد فرعون رفته و گفتند: با ادامه این عمل، کسی نخواهد ماند که نوکری و بردگی ما را کند؛ لذا فرعون دستور داد عمل کشتار پسران بنیاسرائیلی، یک سال در میان صورت گیرد؛ جالب اینکه هارون برادر موسی در سالی که پسران کشته نمیشدند به دنیا آمد و موسی در سالی که فرمان قتل پسران اجرا میشد. (مجمع البیان، ج1، ص206؛ تفسیر الثعلبی، ج1، ص192؛ تاریخ الیعقوبی،ج1، ص33؛ تاریخ الطبری، ج1، ص272-273) (این مطلب، خود نشانگر آن است که منجمین فرعون نتوانسته بودند زمان دقیق تولد او را به دست آورند.)
مادر موسی(ع) نیز تحت نظر قابله است، اما نمیداند که جنین ارزشمندی را حمل میکند فرزند به دنیا میآید، اما از آنجا که همه ابزارهای عالم دست خداست، محبت موسی(ع) به دل این قابله افتاد و ولادت فرزند را گزارش نکرد و موسی نجات یافت. (قصص الانبیاء جزایری، ص251؛ تفسیر القمی، ج2، ص135) گویا در روزهای بعد مأموران فرعون به این خانه مظنون شدند و در پی جستوجوی خانه آمدند که خداوند به مادر موسی(ع) وحی کرد که نوزاد را در رود بینداز .
و به مادر موسی وحی کردیم که: شیرش بده و اگر بر او بیمناک شدی، به دریایش بینداز و مترس و غمگین مشو، او را به تو باز میگردانیم و در شمار پیامبرانش میآوریم. (قصص/ 7 )
مادر، برای اینکه نوزاد را به موج بسپارد، ناگریز به نجاری قطبی روی آورد؛ و او تابوتی ساخت و مادر، کودکش را در آن قرار داده در نیل رها نمود.
در آغوش فرعون
فرعون نیل را انشعاب داده بود و بر آن انشعاب کاخی ساخته بود. آنجا بر بالکن بزرگی عبور آب را به تماشا مینشست. کنیزکان قصر صندوقی را در میان نیهای اطراف آب دیدند. یاران فرعون، به فرمان همسران او، موسی را از آب گرفتند. فرعون که از ظاهر کودک دریافته بود از بنیاسرائیل است، درصدد کشتن او بر آمد اما همسر او که پسری نداشت و مهر کودک بر دلش جایگیر شده بود، مخالفت کرد و موسی را رهایی بخشید؛ تا خداوند دشمن آنان را در دامانشان پرورش دهد. (تاریخ الطبری، ج1، ص274؛ تاریخ الیعقوبی، ج 1، ص33)
زن فرعون گفت: این مایه شادمانی من و توست. او را مکشید، شاید به ما سودی برساند یا او را به فرزندی گیریم، و نمیدانستند که چه میکنند. (قصص/ 9)
بدین ترتیب، موسی(ع) (موسی، در زبان عبری به معنای «از آب گرفته شده» است. عهد عتیق، خروج، باب2، شماره 10؛ قاموس کاب مقدس، ص849 در روایتی آمده است: فرعون صندوقی را که موسی در آن بود، در میان آب و درخت یافته؛ به همین سبب او را موسی نام نهادهاند؛ زیرا به لغب قبطیان، آب را «مو» میگفتند و درخت را «سی» علل الشرایع، ص56؛ تاریخ الطبری، ج1، ص274) وارد کاخ فرعون شد و در آغوش فرعون رشد کرد و همه او را، موسی بن فرعون یعنی شاهزاده مصر میدانستند. (ر.ک: تاریخ الطبری، ج1، ص274؛ تفسیر الثعلبی، ج7، ص240)
موسی که برده زادهای بود، اینک شاهزادهای است که قرار است فرعون آینده مصر شود. به دستور فرعون، تمام سیستم آموزشی کاخ در اختیار تربیت آن کودک قرار گرفت. خود او نیز هر چه میدانست به موسی(ع) آموخت. منجی بنیاسرائیل، در کانون دشمنان بنیاسرائیل، دانشآموزی خویش را آغاز کرد.
فرعون حاکم نیرومندی بود و در مبارزه با بنیاسراییل تجربه نیز اندوخته بود و نفوذ به ارکان حکومتی در سایه ایجاد میکند. تعداد محدودی از شبکه فرعون، به موسی(ع) ایمان آوردند (قصص الانبیاء راوندی، ص169-170؛ تفسیر الثعلبی، ج8، ص273)
فرعون دریافته بود که منجی موعود از دستش گریخته است، ولی نمیدانست که در کاخ خودش است. او میدانست که نطفه او بسته شده است و دستور داده بود بر بنیاسرائیل فشار بیشتری بیاورند و هر حرکت مشکوکی را سرکوب کنند. بنابراین در این مدت که موسی(ع) در کاخ است، وضعیت بنیاسراییل دشوارتر است.
فریادرسی زودرس
موسی(ع) شاهزاده مصر، دوگونه بازدید از شهر داشت: بازدید رسمی و بازدید مخفیانه. در یکی از این بازدیدها، یک بنیاسراییلی را دید که زیر کتک شدید یک مصری، فریاد دادخواهی سر میداد بنیاسرائیل هنگام فشارها، در دوران انتظار، منجی موعود را به فریاد فرا میخواندند. آن بنیاسراییلی نیز زیر کتک مأموران فرعون، منجی بنیاسرائیل را صدا میزد؛ غافل از آنکه منجی موعود نزد اوست، حضرت استغاثه او را که شنید تاب نیاورد و به یاری او شتافت و این در حالی بود که هنوز دستور ظهور به او داده نشده است، اما فغان آن بنیاسراییلی صبر از کف موسی(ع) ربود. مشتی بر سینه قبطی زد و او مُرد. نخستین قتل مشکوک را به فرعون گزارش دادند و تمام سیستم حکومت برای یافتن قاتل، که احتمالاً منجی بنیاسراییل است، بسیج شدند. چون ماجرا شاهد ندارد حضرت بدون دردسر به کاخ باز میگردد.
فرار از مصر
مدتی بعد، برای بار دوم موسی(ع)، همان بنیاسراییلی را میبیند که با فرد دیگری درگیر شده است. حضرت پیش رفته، او را نصیحت کرد. با این نصیحت، او گمان کرد که این بار موسی(ع) میخواهد او را بزند. ترسید و گفت: آیا میخواهی مرا بکشی همانطور که دیروز، آن مصری را کشتی؟ با این سخن، قاتل شناسایی شد. (عهد عتیق، خروج، باب2، شماره 11-14؛ تاریخ الطبری، ج1، ص275)
دیگر روز در شهر ترسان و چشم بر راه حادثه میگردید. مردی که دیروز از او مدد خواسته بود، باز هم او مدد خواست. موسی به او گفت: تو به آشکارا گمراه هستی. چون خواست مردی را که دشمن هر دو آنان بود، بزند، گفت: ای موسی، آیا میخواهی همچنان که دیروز یکی را کشتی، مرا نیز بکشی؟ تو در این سرزمین میخواهی جباری باشی و نمیخواهی که از مصلحان باشی. (قصص/ 18و19)
مردی از دور دست شهر دوان دوان آمد و گفت: ای موسی، مهتران شهر درباره تو رأی میزنند تا بکشندت. بیرون برو، من خیرخواه تو هستم، ترسان و نگران از شهر بیرون شد. گفت: ای پروردگار من، مرا از ستمگران رهایی بخش. (قصص/ 20و21. ر.ک: بحارالانوار، ج13، ص28، 42و58؛ قصص الانبیاء جزایری، ص221؛ تاریخ الطبری، ج1،ص391و395)
موسی از شهر گریخت و به سوی مدین روان شد. (عهد عتیق، خروج، باب2، شماره15) اینکه مدین دقیقاً در کجا قرار دارد، چندان مشخص نیست؛ ظاهراً در مرز بین صحرای سینا و حجاز است. بنا به نقل مورخان، حضرت چندین روز در راه بوده است. طی این مدت، غذای او علف بیابان بود. (تاریخ الطبری، ج1، ص280؛ تفسیر القمی، ج2، ص138) خداوند هنگامی که بخواهد بر دوش کسی مسئولیت بگذارد، او را آبدیده میکند او در کاخ بزرگ شده و گرسنگی نکشیده است. نخستین سختی که خدا در این مدت به او داد، گرسنگی بود.
درمحضر شعیب(ع)
او به مدین رسید. نزدیک شهر چوپانهایی را دید که گوسفندان خود را آب میدهند. کمی آنسوتر دو دختر را مشاهده کرد که مراقب گوسفندان خود هستند و به چاه نزدیک نمیشوند. آنها میخواهند گوسفندان خود را آب دهند، اما مردان نمیگذارند و حقکشی میکنند. حضرت به آنان کمک کرد تا گوسفندان خود را آب دادند. آنگاه موسی از آنجا فاصله گرفت و به سایهای روی آورد و گفت:
رب إنی لما أنزلت إلی من خیر فقیر؛ (قصص/ 24) ای پروردگار من به آن نعمتی که برایم میفرستی، نیازمندم.
آری، او خسته و گرسنه بود و فشار گرسنگی تاب و توان از او ربوده بود. موسی(ع) با این بیان، بسیار مؤدبانه از خداوند تقاضای غذا میکند. (الکافی، ج6، ص287؛ کمالالدین و تمام النعمه، ج1، ص150)
مراجعت زود هنگام آن دو دختر به خانه، پدر آنها شعیب(ع) را به شگفتی واداشت و از علت پرسید. دختران ماجرا را باز گفتند و شعیب، یکی از آن دو را در پی موسی(ع) فرستاد و به تقاضای شعیب، موسی پای به خانه او گذاشت. شعیب(ع) یکی از دختران خود را به شرطی که موسی(ع) هشت یا ده سال برای او کار کند، به عقد او درآورد. (تفسیر القمی، ج2، ص138-139)
موسی(ع) که در کاخ بزرگ شده بود، باید برای تحمل مسئولیت رهبری امت، یک دوران ده ساله را در غربت، در کنار یکی از پیامیران بزرگ چوپانی کند تا اگر خوی کاخ نشینی بر فکر و جان او اثر گذاشته است، به کلی شستوشو شود. او باید در کنار کوخ نشینان باشد و از دردهای آنان آگاه گردد و برای مبارزه با کاخنشینان آماده شود.
پس از ده سال خدمت شعیب(ع)، اکنون موسی(ع) آهنگ بازگشت کرده است. (قصص/ 29) زن و فرزند و گوسفندان را برداشت و خواست بازگردد. موسای زیبای کاخ نشین، اکنون به یک چوپان سیاه چرده نمد پوش که عصایی چوپانی به دست دارد، مبدل شده بود.