تبار انحراف - جلد اول

پژوهشی در جریان شناسی انحرافات تاریخی است که توسط استاد مهدی طائب نگاشته شده است

تبار انحراف - جلد اول

پژوهشی در جریان شناسی انحرافات تاریخی است که توسط استاد مهدی طائب نگاشته شده است

۱ مطلب با موضوع «آغاز تاریخ بنی اسرائیل» ثبت شده است


ابراهیم به فرزندان خود وصیت کرد که در برابر خدا تسلیم شوند. و یعقوب به فرزندان خود گفت: ای فرزندان من، خدا برای شما این دین را برگزیده است. مبادا بمیرید بی آنکه بدان گردان نهاده باشید. (بقره/132)

ابراهیم(ع) در شهر الخلیل فلسطین از دنیا رفت و پیامبری به اسحاق(ع) منتقل شد. (تاریخ یعقوبی/ج1/ ص28) ما از این پس در پی یافتن ریشه‌های پیدایش بنی‌اسراییل و تداوم تاریخ در آنها هستیم و تا پایان بررسی بنی‌اسراییل، دیگر هیچ گذری به مکه نداریم. تاریخ مکه در قرآن، از زمانی آغاز می‌شود که تاریخ بنی‌اسراییل و مأموریت آنان از نظر قرآن پایان یافته است. خداوند در فلسطین به اسحاق فرزندی می‌دهد که او را یعقوب نام می‌نهند. نام دیگر او، اسرائیل است. تورات اسرائیل را «کشتی گیرنده» و «کسی که بر خدا پیروز است» معنا کرده است؛ (عهد عتیق، پیدایش، باب32، شماره 28؛‌مطابق این فراز از تورات، یعقوب شبانگاه به کشتی گرفتن با خدا می‌پردازد و در این زورآزمایی، سربلند بیرون می‌آید و از خداوند نام «اسرائیل» را هدیه می‌گیرد) اما حقیقت آن است که «اسرائیل» در لغت سریانی و عبرانی، به معنای «بنده خدا» است. (التبیان/ج1/ ص -‌ تفسیر الرازی/‌ج3/ص29 - تفسیر القمی،‌ج1، ص339).

قرآن تاریخ یعقوب و فرزندش یوسف را احسن القصص نامیده است:

با این قرآن که به تو وحی کرده‌ایم، بهترین داستان را برایت حکایت می‌کنیم. (یوسف/ 3)

داستان یوسف(ع) در کتاب‌های پیشین و کتب تاریخ نیز آمده است؛ (ر.ک: عهد عتیق، پیدایش، باب37). اما هیچ یک از لحاظ شیوه بیان، همانند آنچه در قرآن بیان شده، نیست. قصص در اینجا به معنای قصه است، اگر قصص اسم مصدر باشد به معنای «نحوه بیان» می‌باشد. در این حال، معنا چنین است. «و ما به خوب‌ترین بیان، قصه را برایت حکایت می‌کنیم. پس می‌تواند وصف خوب‌ترین، برای این قصه باشد چرا که در بردارنده عبرت‌ها و حکمت‌ها و نکات و عجایبی است که در غیر آن نیست و می‌توان منظور از خوب‌ترین بیان بدیع و اسلوب شگفت قرآن از این قصه باشد. (المیزان، ج11، ص76)

یعقوب(ع) صاحب دوازده پسر می‌شود که یکی از آنها یوسف است و یعقوب بسیار به او محبت می ورزید. برادرانش بر او حسد کردند و بنابراین به این فکر افتادند که او را از سر راه بردارند. در مشورت به این نتیجه می‌رسند که یوسف را نکشند، اما به گونه‌ای از منطقه دورش سازند. فرزندان یعقوب، متدین و موحد بودند، اما دچار حسادت شده بودند. (المیزان، ج11، ص78-79 - تفسیر العیاشی، ج2، ص171 - علل الشرایع، ج1، ص45-46)

فلسطین کنار دریای مدیترانه است. در بالای مدیترانه منطقه روم و پایین آن آفریقا و قسمت دیگر، خاور میانه قرار دارد. این دریا از مناطق اقتصادی دنیاست. کاروانها از روم به آفریقا و مصر می‌رفتند. فلسطین در کناره دریا و در مسیر آنهاست. در این مسیر آب ‌انبارهایی ایجاد کرده بودند تا آب باران در آن جمع شود و کاروان‌ها از آن استفاده کنند. برادران یوسف(ع) به این نتیجه رسیدند که یوسف(ع) را در یکی از این آب‌انبارها بیندازند تا قافله‌ها و کاروان‌های تجاری او را با خود ببرند. بازی را بهانه می‌کنند و از پدر می‌خواهند تا اجازه دهد او را با خود بیرون ببرند.

گفت: اگر او را ببرید، غمگین می‌شوم و می‌ترسم که از او غافل شوید و گرگ او را بخورد. گفتند: با این گروه نیرومند که ما هستیم، اگر گرگ او را بخورد، از زیانکاران خواهیم بود. (یوسف/ 13و14)

در واقع یعقوب با این بیان به آنها آموخت که او را نکشند بلکه به نحوی دیگر از پدر جدایش نمایند و سپس این دروغ را درست کنند که او را گرگ خورد. (علل الشرایع، ج2، ص600) از آنجا که خود پدر هم گفته بود ممکن است او را گرگ بخورد، پس این دروغ را به آسانی می‌پذیرد.

چون او را بردند و هماهنگ شدند که در عمق تاریک چاهش بیفکنند، به او وحی کردیم که ایشان را از این کارشان آگاه خواهی ساخت و خود ندانند. شب هنگام گریان نزد پدرشان باز آمدند. گفتند: ای پدر، ما به اسب تاختن رفته بودیم و یوسف را نزد کالای خود گذاشته بودیم، گرگ او را خورد، و هر چند هم که راست بگوییم، تو سخن ما را باور نداری. جامه‌اش را که به خون دروغین آغشته بود، آوردند. گفت: نفس شما، کاری را در نظرتان بیاراسته است. اکنون برای من، صبر جمیل بهتر است و خداست که در این باره از او یاری باید خواست. (یوسف/ 15-18)

کاروان، یوسف(ع) را از چاه بیرون کشید و به مصر برد. خانواده حضرت یعقوب(ع) در منطقه فلسطین حکومت ندارند؛‌ بلکه تنها استقرار دارند؛ خانواده‌ای دینی و مذهبی هستند که مُبلغ توحیدند. سیر حوادث یوسف را در مصر به وزیر امور اقتصادی تبدیل کرد. قحطی گسترده‌ای رخ می‌دهد و پای فرزندان یعقوب(ع) برای گرفتن آذوقه به مصر باز می‌شود. یوسف(ع) برادران را شناسایی می‌کند و با ترفندی آنان را نگه می‌دارد و پدرش را نیز به مصر می‌آورد. خانواده یعقوب(ع) و فرزندان او(= بنی‌اسرائیل) بدین صورت به مصر منتقل می‌شوند. (داستان یوسف، یکی از مفصل‌ترین داستان‌های قرآن است. در این پژوهش، مجال طرح این داستان نیست).

نخستین تجربه حکومت‌داری بنی‌اسرائیل

یوسف(ع) رئیس حکومت مصر می‌شود. مصریان مشرک‌اند، اما یوسف(ع) را به چند دلیل پذیرفتند: نخست اینکه ایشان را از قحطی رهانده بود؛ دوم اینکه یوسف بسیار کاردان بود و کسی به کار و مدیریت او ایرادی نداشت؛ دلیل سوم، زیبایی مفرط یوسف(ع) بود. زیبایی حاکم، برای مردمان بسیار مهم بوده و هست.

بنی‌اسرائیل که اکنون خاندان حکومتی مصر شده‌اند، در آن منطقه قومی دینی هستند، ولی بهر‌ه‌ای از تجربه حکومتی ندارند. مصر سرآغاز کسب تجربه حکومتی آنان است. دیوان سالاری در بنی‌اسرائیل از اینجا آغاز شده است. آنان مطالب را می‌نویسند و نسل خود را یادداشت می‌کنند. ریشه کارآموزی یهود و نقطه آغاز کسب تجربه آنها، حکومت یوسف(ع) است.

بنی‌اسرائیل در حکومت یوسف(ع) تبلیغ دین می‌کردند. حضرت یعقوب(ع) در واپسین لحظات عمر، آنان را گرد هم آورد:

آنگاه که مرگ یعقوب فرارسید و به فرزندانش گفت: پس از من چه چیزی را می‌پرستید؟ گفتند: خدای تو و خدای نیاکان تو ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را به یکتایی خواهیم پرستید و در برابر او تسلیم هستیم. (بقره/ 133)

نگرانی یعقوب(ع) این بود که ممکن است ایشان در آن حکومت گمراه شوند. یعقوب(ع) که از دنیا رفت، یوسف(ع) او را به منطقه شام منتقل و در کنار قبر خلیل‌الرحمان به خاک سپرد. (کمال الدین و تما النعمه، ج1، ص219)

بنی‌اسرائیل هنگامی که وارد مصر شدند، در اقلیت بودند، اما از آن سو چون خانواده حکومتی بودند. طبیعتاً به سمت گسترش نسل رفتند تا از این اقلیت درآیند. یوسف(ع) در پایان عمر، بزرگان قومش را جمع کرد و پس از حمد و ثنای پروردگار، از آینده سختی که بعد از او به آن دچار خواهند شد، خبر داد، از این که مردان کشته خواهند شد و شکم زنان آبستن دریده و کودکان ذبح خواهند شد. تا آن هنگام که خداوند حق را به دست قیام کننده‌ای که از فرزندان لاوی ‌بن یعقوب است، ظاهر کند؛ او مردی گندمگون و بلند قد است و صفات او را برایشان بازگفت. (ر.ک: کمال الدین و تمام النعمه، ج1، ص145؛ قصص النبیاء راوندی، ص151؛ قصص الانبیاء جزایری، ص256؛ عهد عتیق، پیدایش، باب 50،‌شماره24) یوسف در وصیت خویش به آنان هشدار داد که در واقع چون آنها گروهی مؤمن با هویت واحد و متشکل هستند و همه، فرزندان اسرائیل و افزون بر آن تجربه حکومتی نیز دارند، قدرت شرک، از آنها احساس تهدید می‌کند. فرعونیان از آنها می‌هراسند و لذا در تنگنا قرارشان خواهند داد و آنها باید منتظر منجی‌شان بمانند تا او، آنها را نجات دهد. انتظار ظهور منجی، نقطه امید سازمانی بنی‌اسرائیل شد و حضرت یوسف(ع) از دنیا رفت. بنابراین بنی‌اسرائیل پس از حضرت یوسف(ع) در سه جهت باید تلاش کنند:

1.     حفظ هویت: یعنی این مجموعه دیندار و متدین به هم پیوسته، هویت دینی خود را در مصر مشرک حفظ کنند.

2. رشد جمعیت: به اندازه‌ای که همچون نمک در آب حل نشوند.

3. انتظار منجی: که آنها را از وضعیت ناهنجار مصر رهایی بخشد و آنان را در راه مسئولیت تاریخی امامت دین خدا، که بر عهده آنهاست حرکت دهد.

چهارصد سال انتظار

تمام گفته‌های یوسف(ع) تحقق یافت. مصر در اختیار فراعنه قرار گرفت و فرعونیان در همان سه جهتی که در پیش گفته شد، بر آنان هجوم آوردند:

1. تهاجم فرهنگی بر هویت دینی آنان: فرعونیان تلاش می‌کردند ضمن تحقیر بنی‌اسرائیل، آنها را در حدی رشد نایافته نگه دارند که در صورت تحقق ظهور، تناسبی با موعود خود نداشته و در وضعیتی باشند که به کار او نیایند. بنابراین اینان باید از امور فنی و مدیریتی دور باشند. به همین دلیل، حتی مدیریت خانواده را هم از اینها گرفته بود. هر چند خانوار بنی‌اسراییلی تحت مدیریت یک مرد فرعونی زندگی می‌کردند. بنی‌اسرائیل، به امور پست و پر حرارت چون خشت‌سازی و گل‌کاری، خدمتکاری فرزندان، مهریان و پیش‌خدمتی و نوکری در خانه‌های آنها و در یک کلام به بردگی واداشته‌ شدند. (عهد عتیق، خروج، باب 1، شماره 11و14و22؛ تاریخ الطبری، ج1، ص272؛ تاریخ الیعقوبی، ج1، ص33) این امر بدان جا انجامید که وقتی مادر موسی(ع) می‌خواست او را درون صندوقی بگذارد و به رود بیندازد، در میان بنی‌اسراییل، یک نفر هم یافت نمی‌شد که بتواند صندوقی بسازد و به ناچار به یک نجار سفارش این کار را داد. (تفسیر الثعلبی، ج7، ص234؛ تاریخ مدینه دمشق، ج61، ص20؛ قصص الانبیاء جزایری، ص261)

2. کنترل آنان: سیستم فرعونی، زن‌های بنی‌اسرائیل را موظف کرده بود تحت نظر قابله‌‌های مصری باشند. هر زن بنی‌اسرائیلی که باردار بود، باید تحت اشراف قابله مصری (قبطی) وضع حمل می‌کرد. اگر آمار پسران بیش از مقدار مشخص بود، نوزادان پسر را می‌کشتند و اگر دختر بود، تحویل مادر می‌دادند؛ ( نحوه کشتن پسران علاوه بر شکنجه آنان، تحقیر آمیز هم بود. ر.ک: تاریخ الطبری، ج1، ص272)

3. برخورد با موعود: فراعنه از پدیداری داستان موعود جلوگیری می‌کردند و برای این کار دوگونه برخورد داشتند: برخورد با منتظران؛ جست وجو و برخورد با منتظر.

فرعونیان در برخورد با موعود می‌کوشیدند او را بیابند و بکشند از آنجا که معلوم نیست که او چه موقع به دنیا می‌آید و فرزند کیست، باید از اطلاعاتی که بین بنی‌اسراییل منتشر است استفاده کنند. آن اطلاعات، علائم ظهور است. بنی‌اسراییل به انتظار ظهور موعود، فشارها راتحمل می‌کردند. انتظار، یک عامل ثبات و استقامت برای ایشان بود و انبیای بنی‌اسراییل که در بین ایشان ظهور می‌کردند، همواره با گفتن علایم ظهور این سطح انتظار را حفظ می‌کردند. افرادی که به مرز ناامیدی می‌رسیدند، بیان علائم ظهور امیدوارشان می‌کرد. فرعونیان با اطلاعاتی که از جاسوسانشان در بنی‌اسراییل به دست می‌آوردند، (قصص الانبیاء، جزایری، ص251) خود را به این حریم نزدیک می‌کردند. راه دیگری برای دستیابی، به منتظر، بهره‌گیری از پیشگویان و ستاره‌شناسان بود. از اوضاع ستارگان می‌توان آینده را پیشگویی کرد، ولی نمی‌توان آن را تغییر داد. فرعونیان، از این راه، زمان میلاد منجی بنی‌اسرائیل را به دست آورده بودند.

مضافاً اینکه فرعون، در خواب دیده بود که شعله‌ای از بیت‌المقدس برخاسته و در خانه‌های مصریان افتاده و آنها را به آتش کشانده بودند و ساران و کاهنان و معبرین و ستاره‌شناسان، همگی این رؤیا را به تولد مردی از بنی‌اسرائیل که حکومت او را واژگون خواهد کرد، تعبیر کرده بودند. (ر.ک: تاریخ الطبری، ج1، ص273؛‌ فرج المهموم فی تاریخ علماء النجوم، ص 27)

علیرضا مترصد